آیا روزی زمان را زمین می‌گذاریم؟

خیلی وقت است که فوتبال تمام شده اما من همینطور دراز کشیده‌ام و تلویزیون را نگاه می‌کنم. توی تاریکی بهتر می‌شود ابعادش را تشخیص داد. به‌گمانم باید صدوسی در پنجاه باشد. نه؟

موسیقی هم می‌خواند. نه، می‌گوید. دارد با من سخن می‌گوید. از خیلی دورها و خیلی دیرها. از خاطره‌ها می‌گوید. خاطره‌های از دست رفته و خاطره‌ها درراه‌مانده. می‌دانی، خاطره‌های آدم هرقدر هم که بارشان سنگین و تحمل‌نشدنی باشد، باز هم زورشان به آینده‌های نامعلوم نمی‌رسد.

خیال کن اگر در

ادامۀ نوشته

عشق و نظر آهاری

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد، گل داد سرخ سرخ.

گل‌ها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.

دانه‌ها عاشق بودند. دانه‌ها توی انار جا نمی‌شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی‌اش رسید.

خدا گفت: «راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد.»

این نوشته از عرفان نظر آهاری است. می‌خواستم

ادامۀ نوشته

سعدی و معنای دیگری

داشتم غزلی از سعدی می‌خواندم. البته که غزل معروفی‌ست. ادبیاتی‌ها آن را می‌شناسند و موسیقی‌دوست‌ها هم آن را با نوای محمدرضا شجریان شنیده‌اند.
غزلی‌ست عاشقانه و ذوقی. سعدی از این نوع غزل‌ها بسیار دارد و در سرتاسرِ دیوانش می‌توان از این دست غزل‌ها یافت و هزاران‌بار حظ برد.

سعدی می‌گوید:

ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکن
ما را نمی‌گشایند از قید مهربانی

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد
می‌بایدش کشیدن باری

ادامۀ نوشته

زیستن در غم‌ها

«آیا باور داری زیستن در کنار انسان‌هایی که از حرف‌هاشان سر در نمی‌آوریم چه عذابی‌ست؟»

«آه، بله. خاطره‌ای به یادم آمد. چندی پیش به گالری نقاشی یکی از دوستانم دعوت شدم. باورت می‌شود؟ تک‌تک اعضای بدنم در آن لحظات زجر می‌کشیدند. می‌پرسی چرا؟ آه، می‌گویم. در آن لحظات ذهنِ من از فهم رنگ‌ها و نقش‌ها عاجز

ادامۀ نوشته

از درنگ تا کاما

صبر و درنگ همیشه هم به‌جا نیست. آدم بعضی وقت‌ها باید بجنبد و وقت‌ها را بدزدد برای جا نماندن از دیگر برنامه‌ها. می‌تواند با آرامش و طمأنینه هم عجله کند و طوری برنامه‌ها را کنار هم بچیند که هیچ آسیبی متوجه برنامه‌اش نشود. البته این عجله و این برنامه باید به‌جا و

ادامۀ نوشته

امیدواری

• می‌دانم که با چنین سردرد پچیده‌ای نمی‌توانم ادامۀ کتابِ یادداشت‌های زیرزمینی را بخوانم. و می‌دانم که گشت‌زنی‌های بیهوده‌ام در تلگرام به پایان خوشی منجر نخواهد شد؛ اما همچنان پیام‌ها را زیرورو می‌کنم تا بلکه نوشتۀ ‌نان‌وآب‌داری به تورم بخورد. ناگهان نامِ بودلر را می‌بینم و می‌خوانم که:

مرگ است که تسکین

ادامۀ نوشته

نوعی دیگر زیستن

آهای! حواست هست؟ نوشتن باید مداوم باشد. همیشگی. امری که هرلحظه جاری بشود و تو را با تمام وجودیاتت جاری گرداند. نوشته‌هایت را نه برای دیگران، برای خودت، چشم‌ها، عقل، ذهن، احساس، قلب و دست‌های خودت به پرواز بده و همچنان جاری شو. پیوسته و هرساعت. مگر زندگی تو را همراه و هم‌یارِ لحظه‌ها

ادامۀ نوشته

درگیری‌هایم را دوست دارم

مادرم می‌گوید: «به این مسئله هم فکر می‌کنی؟ واقعا ارزش‌اش را دارد؟»

می‌گویم: «بله. این مسئله مهم‌ترین فکرمشغولیِ من در زندگی است. بیشتر از هردرگیری دیگری این روزها فکرم را مشغول به خود کرده.»

اما مادرم معتقد است که این مسئله اهمیتی ندارد و چند سال بعد، حتی لحظه‌ای هم این موضوع

ادامۀ نوشته

کتاب‌های خوانده نشده (۱)

عالمی کتاب نخوانده روی هم انبار کرده‌ام. هربار که نگاه‌شان می‌کنم آه از نهادم بلند می‌شود. مادرم به‌شوخی می‌گوید پول این کتاب‌ها را اگر جمع کرده بودی می‌توانستی توی بورس سرمایه گذاری کنی. من هم می‌گویم مادر من، ما را چه به بورس آخر؟

حتی اگر دوستی یا نمی‌دانم غریبه‌ای را در خیابان

ادامۀ نوشته

چه بلایی به سرِ ترس‌های من می‌آید؟

خوابگاه

داشتم فکر می‌کردم که اگر قصۀ کرونا شروع نشده بود و شبیه به زندانی‌ها کنجِ خانه نمانده بودیم، این روزها می‌توانست اولین روزهای بازگشت‌مان به خوابگاه باشد. اولین روزهایی که دستکش دست می‌کردیم و غبارِ پنجره‌ها را می‌گرفتیم. خوراکی‌ها را جا می‌دادیم توی کمد و عهد می‌بستیم که دیگر غذای خوابگاه

ادامۀ نوشته

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی