چگونه ترس‌هایم را در آغوش بگیرم؟

چند شب پیش، به‌محضی که به خانه رسیدم، گوشی را دستم گرفتم و بی‌مقدمه نوشتم که: «من می‌ترسم.» نوشتم و آمدم پایین و تا جایی که حس نکردم دلم آرام گرفت، تمامش نکردم.

بعد هم یک پرانتز باز کردم و برای اینکه خودم، و تنها خودم را قانع کرده باشم، جملاتی نوشتم که آدم باید از ترس‌هاش بنویسد و بترسد و این حرف‌ها.

و بعد از آن بلافاصله در سایتم منتشرش کردم. این پست، تنها پستی بود که نیاز داشتم

ادامۀ نوشته

می‌ترسم

من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.
من می‌ترسم.

(آدم باید همین‌جور از ترس‌هاش بنویسد.

هی بگوید و ‌فریادش بزند تا یک جایی بپذیردش.

بترسد و بداند که ترس هم نیاز است.

اصلش را بخواهی، من می‌ترسم، پس

ادامۀ نوشته

رنج‌ها می‌سازند

هرجامعه‌ای، بزرگ یا کوچک، توسعه یافته یا توسعه نیافته، اصلا هرجامعه‌ای که وجود دارد و پیش می‌رود، به رنج‌ها نیاز دارد تا ساخته شود. به رنج‌ها و اندوه‌های بزرگی که در قلب و جانِ تک‌تکِ افراد اجتماع رسوخ می‌کند و در عین حال، آن‌ها را برای ادامه دادن تشویق می‌کند.

من می‌گویم که هویت جوامع را رنج‌های آن می‌سازند. رنج‌هایی که میان آدم‌های یک جامعه تقسیم می‌شود و هرآدمی به فراخورِ ظرفیتش رنجی می‌برد و برای ادامه دادن دست به

ادامۀ نوشته

بهترین نوشته‌ها کجا هستند؟

چند جمله هم بخوانیم از کاترین آن جونز، نویسنده و فیلمنامه‌نویس آمریکایی:
«گاهی بهترین نوشته‌ها زمانی پدید می‌آیند که نویسنده عملاً در حال نوشتن نیست. یک بار موقع نوشتن یک فیلمنامهٔ بلند کمدی برای استودیو یونیورسال، بدجوری گیر کرده بودم. می‌دانستم چه چیزی؛ اما نمی‌دانستم چطور.
لذا کاری کردم که تبدیل به روش من شده است. نوشتن را متوقف کردم و به جای آن رفتم شنا. بعد از حدود ۱۱ بار طی کردن طول استخر و در حالی که ذهنم کاملا خالی

ادامۀ نوشته

چرا ساده نویسی؟

ماریو بارگاس یوسا در کتاب چرا ادبیات می‌نویسد: «درست گفتن و تسلط بر زبانی غنی و متنوع، یافتن بیانی مناسب برای هرفکر و هراحساسی که می‌خواهیم به دیگران منتقل کنیم، بدین معناست که آمادگی بیشتری برای تفکر، آموختن، آموزش، گفتگو و نیز خیال‌پردازی و رویاپروری و حس کردن داریم.»

روزهای اولی که داستان‌های کوتاهم را توی آن دفترِ جلدقهوه‌ای می‌نوشتم، خیال می‌کردم اگر واژه‌ها را به طرزِ ناشیانه‌ای بچینم روی هم و هی به پروپای تک‌تک‌شان بپیچم، اتفاقی در متن

ادامۀ نوشته

بشنو و بشناس

موسیقی جانم را تسکین می‌دهد. صفحه‌ای سفید، صفحه‌ای به غایت سفید از گذشته و آینده را فراسویم می‌نهد و تلخی‌ها را پس می‌زند. موسیقی مرا در آغوش می‌گیرد.

آغوشی گرم‌تر از تمام مهرها و عشق‌ها. دو روی پرواز را، دو بالِ پرواز پرنده‌ای خوش پرواز را به من می‌بخشد و دنیا را تا به هرکجا امتداد یافته باشد در افق چشم هایم قرار می‌دهد.

موسیقی نهان است. تمام نت‌ها را در وجودم می‌یابم. احساس پاک به قلب تیره‌ام می‌تاباند. فرود

ادامۀ نوشته

بیژن الهی و شعرهایش

بیژن الهی شعرِ حجم‌گرا می‌گفته. شعرِ حجم‌گرا چیست؟ همان هنر برای هنرِ خودمان. شاخصه‌های این نوع شعر را ردیف کرده‌ام؛ می‌خواهم سرِ فرصت، همه را بنویسم و مثال هم برایش بیاورم و بعد منتشر کنم. حالا فقط یکی از شعرهاش را اینجا می‌نویسم و فردا یا فردایی دیگر، همه‌چیز را دربارهٔ بیژن الهی و شعرش بیان می‌کنم:

با تو گناهی نمی‌دیدم.
قلب تو را با ذغال نیمروز گداخته بودند
بر در خانه‌ات نوشته بودند
در این خانه
مرگ می‌زید.
تو متروکه افتاده بودی
و

ادامۀ نوشته

جهانی که تو باشی

گوشت با من است شکریفا؟ این همه که می‌خواهی خودت را بشناسی، وقتی را هم صرفِ شناختِ جهان اطرافت می‌کنی؟ اصلا می‌دانی دوروبرت چه می‌گذرد؟ به دنیای پشت آینه هم خیره شده‌ای؟

می‌دانم که دغدغه‌اش را داری. دلت می‌خواهد سر از کارِ آدم‌ها دربیاوری و گرهی از کارشان باز کنی؛ اما قربانت شوم، قبل از آن به شناختِ دنیای اطرافت نیاز داری. یعنی آن‌ها را که می‌آیند و می‌روند و چیزی می‌گویند بشناسی. کامل و دقیق.

کتابِ شعری از بیژن

ادامۀ نوشته

چطور بنویسم؟

می‌نشینم پشتِ میز و دفترم را باز می‌کنم. توی راه، وقتی می‌آمدم، به خودم قول دادم که ترس را کنار بگذارم. به خودم قول دادم که آرام باشم و حالا وقت عمل کردن به آن قول و پیمان‌ها بود.

دفترم را باز می‌کنم و ریزریزِ حرف‌هایی را که با خودم مرور کرده‌ام می‌نویسم. مثلا می‌نویسم که واژه‌ها ترس ندارند. غول نیستند که خودت را ازشان قایم نی‌کنی. بعد می‌گویم که باشد. ناتوانی‌هایم را چطور بپذیرم؟

باز قلمم می‌نویسد که می‌خواهی

ادامۀ نوشته

در تاریکی

آدم خوب تهی می‌شود. صفرِ صفر. جوری که اگر خودش را توی آینه ببیند، با تکه‌هایی مواجه می‌شود که شاید هیچ ربطی به او نداشته باشند.

سرش را می‌بیند که پر است از توهم‌ها و خیال‌های عجیب. توی گوش‌هاش فقط صدای جنگ می‌شنود و درگیری. کمتر چشم‌هاش را باز می‌کند و کمتر عمیق می‌نگرد. دستانش آشفته‌تر از هرلحظه‌ای، هیچ واژه‌ای برای روایت قصه‌ها ندارند. پاهاش هم راه نمی‌روند. ایستاده‌اند و با چشم‌هایی تاریک به جایی خیره شده‌اند.
به کجا؟ من نمی‌دانم.

ادامۀ نوشته

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی