چرا کتاب می‌خوانم؟

آدم فقط یک‌جور می‌تواند خودش را بشناسد. آن هم اینجور که کتاب‌ها را بگیرد دستش و بخواند و خودش را میان آن‌ها پیدا کند. باید کتاب‌هایی را بخواند که شبیه خودش باشد. کاملا شبیه خودش. مثلا خودِ من بدون کتاب‌ها چیزی نیستم. روزی که کتاب نمی‌خوانم همه‌‌چیز از خاطرم می‌رود. هم خودم هم آینده‌ام. یادم می‌رود کجا هستم. یادم می‌رود باید چه کنم و چه نکنم. کتاب که نمی‌خوانم همه‌چیز یادم می‌رود. خیلی زود. گاهی شده که خودم را هم گم کرده‌ام و مدت‌ها میان خبرهای تلخِ هرروزه دست و پا زده‌ام.


اما وقتی کتاب می‌خوانم فکر می‌کنم. به خودم فکر می‌کنم. به آدم‌ها فکر می‌کنم. به دیروز و امروز فکر می‌کنم. اتفاق‌ها را بالا و پایین می‌کنم. تلخی‌ها و شیرینی‌ها را مرور می‌کنم. دلیل غم‌هام را پیدا می‌کنم. دنبال راهِ چاره می‌گردم. غم‌هام را در آغوش می‌گیرم و بیشتر به آن‌ها بها می‌دهم. به همه‌چیز فکر می‌کنم. به همه‌ی آدم‌ها فکر می‌کنم. آخر هیچ‌چیز و هیچ‌کس آن‌قدر بزرگ نیست که نتوان به آن فکر کرد. من وقتی کتاب می‌خوانم فکر می‌کنم و از فکر کردن نو می‌شوم. پوست می‌اندازم و عالمی از تجربه‌های غم‌انگیز را میانِ روزهایی که نمی‌خوانم جا می‌گذارم.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی