هیچ

باید ایمیل‌هام را چک کنم. به‌گمانم چند ماهی می‌شود که هیچ‌کدامشان را با دقت و حوصله نخوانده‌ام. شاید دو ماه یا سه ماه، نمی‌دانم. به سایت هم خیلی وقت است که سر نزده‌ام. نمی‌دانم این فاصله‌ی بیخود از کجا آمده. نمی‌دانم چه شد یک دفعه که سایتم را کنار گذاشتم. ولی راستش را بخواهی می‌دانم. خیلی هم خوب می‌دانم؛ اما حقیقتش این است که نمی‌خواهم متوجهِ آن دلایلی که این چنین مرا دور کرد از همه‌چیز بشوم. دلم نمی‌خواهد آگاهانه از جهلی که خودم مقصرش بودم چیزی بنویسم. لابد برای همین هم بوده که این چند ماه تا می‌توانستم ننوشتم. تا می‌توانستم از سایتم دور شدم تا یادم نباشد که چه اتفاقی افتاد. هرچند هر از گاهی می‌‌آمدم و نگاهی می‌انداختم و بعد هم هیچ.

باید با حوصله ایمیل‌هام را بخوانم. به‌گمانم میان یک عالم ایمیلی که آمده باید به یکی دوتا، شاید هم بیشتر پاسخ بدهم. چند وقتی می‌شود که ایمیل خواندن هم برایم حوصله‌سربر شده. شبیهِ قبل نگاهشان نمی‌کنم. تبلیغ‌اند دیگر. بیشترشان اگر راستش را بخواهی تبلیغ‌اند. تبلیغ خواندن هم در این شرایط یکی از همان کارهایی‌ست که حوصله‌اش را ندارم. دروغ‌ها روی هم انبار که بشوند دیگر نمی‌شود هیچ‌کاری‌شان کرد. هیچ.

هفته‌ای سه‌تا داستان باید بخوانم. یکی برای کلاس نادری و دوتا هم برای کلاس مولودی. مولودی از ساحتِ داستان فراتر نمی‌رود. حال و هوای خود داستان را تحلیل می‌کند و همان‌جا می‌ماند. نادری اما از داستان می‌زند بیرون. تاریخ و سیاست و اقتصاد و اجتماع و همه‌ی چیزهایی را که بشود از یک داستان خواست تحلیل می‌کند. داستانی که نادری تحلیل می‌کند داستان است. واژه‌پاره نیست که. داستان است. یک دوره‌ی سیاسی یا ادبی در ‌‌آن داستان زنده است. نویسنده و راوی و هرکسی که در داستان حضور داشته باشد برای نادری اهمیت دارد. داستان خواندن اولین اصلی‌ست که سر کلاس نادری باید آن را آموخت. همه‌ی جمله‌ها حرفی برای گفتن دارند. برای شنیدن حتی. نمی‌گویم فقط داستان‌هایی که ما می‌خوانیم داستان‌اند. نه. اما این روش تحلیل و شرح به دوتا جمله‌ی بی‌معنا هم معنا و مفهوم می‌دهد. دیگر روش‌های قبل از نادری هیچ بود. هیچ.

بیش از این توان نوشتن ندارم. بیش از این نوشتن پس از مدت‌‌ها برایم دلنشین نیست. نمی‌توانم تحمل کنم. فقط کمی، شاید هم بیشتر دلتنگ سایتم بودم. زنده‌ام که روایت کنم. این سایت باید بداند وقت‌هایی که نمی‌نویسم زنده نیستم. زنده نیستم که نمی‌نویسم. همین. باقی‌‌اش هیچ است. هیچ.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب