دو ماه بعد…

سلام. من شکریفا هستم. دو ماهی می‌شود که اینستاگرام را بوسیده‌ام و گذاشته‌ام کنار. قبل از آن البته کارهای ناتمامی را که چندان زیاد هم نبودند انجام دادم. نام آدم‌هایی را که قطعا دلم برایشان تنگ می‌شد و احتمالِ مرگشان می‌رفت –خب کرونا احتمالِ مرگ هرکسی را می‌دهد.– توی کاغذ نوشتم و بعد الویت‌بندی کردم و از میان‌شان آن‌هایی را که واقعی‌تر بودند علامت زدم تا فراموشم نشود. آخر فرق است میانِ آدم‌های مجازی و حقیقی.


برنامه این بود که برای رفقا و دوستانِ حقیقی‌ام موسیقی بفرستم. یا یک تکه از کتابی را که حدس می‌زدم دوستش دارند، برای‌شان بخوانم. یا موضوعی را که جدیدن برایم سوال شده بود از آن‌ها بپرسم و خلاصه کاری نکنم که دل‌تنگی خفه‌ام کند. در این دو ماه تا می‌توانستم اخبار نخواندم. کرونا و جنگِ فلان کشور و موضع‌های سیاسی فلانی و دعواهای روزنامه‌ها با هم، تنها چیزهایی بود که کوچک‌ترین اهمیتی نداشتند برای من در این دو ماه.


جالب این‌جاست که کتابی هم نخواندم. دروغ گفتم. خواندم. البته نه آن‌قدر که دلم راضی بشود. اما خب خواندم. هرشب یکی‌دو صفحه از هرکتابی را که گمان می‌کردم دوست دارم در آن لحظه بخوانم می‌خواندم و یکی‌دو جمله هم از خودم می‌نوشتم و می‌چسباندم کنجِ کانال. دیگر اینکه تا توانستم ننوشتم. شاید اگر میانگین بگیرم، بیشترین واژهٔ نوشته نشده را در فروردین و اردیبهشتِ ۱۴۰۰ روی هم انبار کردم.


به‌جای آن تا می‌توانستم فکر کردم. به بی‌ارزش‌ترین چیزها و گاهی هم به محال‌ترین چیزها فکر کردم. آتش‌سوزیِ خانهٔ همسایه و تصادفِ عجیبِ یکی از اقوامِ دور و بیماریِ زن‌دایی و غصهٔ بهاری که مانده پشتِ در و ترس از مریضی و هزارتا چیزِ دیگر که حالا، فکر کردن بهشان از قبل آسان‌تر شده بود. حالا دیگر از توی فکر بودن عصبانی نمی‌شوم. فکر می‌کنم. به بدترین احتمالات زندگی در آینده فکر می‌کنم. غصه هم می‌خورم. گریه هم می‌کنم اما نه از سرِ اندوه که گاهی باید اشک ریخت. باید.


من زیباترین کاری که در نبود اینستاگرام آموختم همین بود. من یاد گرفتم که فکر کنم و همین خودش از پریشانی و بی‌حوصلگی‌ام کم می‌کرد. همین که چیزهایی توی ذهنم می‌آمد و می‌رفت و من از بابتشان غمگین نمی‌شدم یعنی ماموریت به نتیجه رسیده. یعنی باید همین راه را ادامه داد. باید بیشتر فکر کرد. باید بیشتر به چیزها دقت کرد. باید در سکوت و تنهایی فکر کرد و فهمید که پس نقشِ ما این وسط چیست؟ راستی راستی ما اینجا چه می‌کنیم؟

پی‌نوشت: بعد از اینستاگرام پناه آوردم به تلگرام و کانالی ساختم و همان‌جا نوشتن و دیدن را پیش گرفتم.

https://t.me/shokrifastory

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب