جهانی که تو باشی

گوشت با من است شکریفا؟ این همه که می‌خواهی خودت را بشناسی، وقتی را هم صرفِ شناختِ جهان اطرافت می‌کنی؟ اصلا می‌دانی دوروبرت چه می‌گذرد؟ به دنیای پشت آینه هم خیره شده‌ای؟

می‌دانم که دغدغه‌اش را داری. دلت می‌خواهد سر از کارِ آدم‌ها دربیاوری و گرهی از کارشان باز کنی؛ اما قربانت شوم، قبل از آن به شناختِ دنیای اطرافت نیاز داری. یعنی آن‌ها را که می‌آیند و می‌روند و چیزی می‌گویند بشناسی. کامل و دقیق.

کتابِ شعری از بیژن جلالی توی کتابخانه داری؟ ورقش بزن. از میانِ واژه‌ها دنیای شاعر را کشف کن. چکیده‌ای از نگاهِ شاعر را می‌توانی درون شعر شاعرها ببینی. کنج قفسه‌ات دیوانِ حافظ را می‌بینی؟ بی‌مقدمه دیوان را بگشا و به‌هزار زحمت و مشقت غزل‌ها را بخوان.

دنیای اطرافِ تو نتیجه‌ای‌ست از انتخاب آدم‌ها. تاریخِ امروز را دیروزی‌ها ساخته‌اند و تو هم باید بخوانی‌شان تا غلطِ آن روزها را تکرار نکنی.

گوش می‌کنی شکریفا؟ جهانِ اطرافت، بعد از آنکه شناخته شدند، تبدیل به دیدگاهی می‌شوند درونِ ذهنِ تو. چکیده‌ای از جزئیات می‌رود توی مغزت و تو را برای تصمیم‌گیری‌ها راهنمایی می‌کند. و می‌دانی آن اصلی که درون تو پایدار می‌ماند چیست؟ کلیتی‌ست که تو، شکریفای سرگردان را می‌سازد.

توی آینه خودت هستی و جهان هم هست. دیگر غریبه نیستند. دیگر هیچ‌چیز محال نیست. چرا؟ چون ریزودرشتش را خوانده‌ای. به چشمان خودت خیلی چیزها را دیده‌ای و دیگر کمتر دردی را نامأنوس می‌پنداری.

شکریفا، تو همان جهانی هستی که شناخته می‌شود. آن جهانی که درون و بیرونِ آینه است، به واسطهٔ تو شناخته شده و حالا تبدیل به کلی شده که آن کل تو هستی.

می‌خواهم بگویم که تو جهان را می‌شناسی. درست؛ اما قبل از آن، در ذهنت این قرار معلوم شده که هدف از این شناخت، چیزِ دیگری‌ست. تو برای شناختِ خودت دست به چنین حرکتی زده‌ای و می‌خواهی جزئی که کل را می‌سازد، بشناسی.

شکریفا، تو همهٔ همهٔ جهان هستی. باورت می‌شود؟ (آه خدای من! باور نمی‌کنم. نگاه کن. می‌شود با واژه‌ها کاری کرد که دقیقا همان پیچیدگی‌های ذهن را به تصویر بکشد. خدای من! آخ! چه می‌گفتم؟)

بله بله. می‌گفتم. تو جهانی هستی که اگر آن را نشناسی، اگر آن را جدی نگیری، اگر اهدافت را با طبیعت و سیستمی که درِش زیست می‌کنی تطبیق ندهی، جهان یک طوری می‌چرخد که تو سرازیر می‌شوی و می‌روی قاطیِ باقالی‌ها.

باور کن این طور است. یا تو جهان را پیش می‌بری یا جهان تو را. و اگر زمانی این جهان متوجهِ ناسازگاریِ تو شود، تنیبهت می‌کند. چرا؟ چون همهٔ فرصت‌هایی که حالا برای تو شده، می‌توانست برای کسِ دیگری باشد. کسی که به جهان لبخند می‌زد.

اما حالا فقط تو وجود داری. پس بهترش این است که جهان را بچرخانی. هولش بدهی تا از محور خارج نشود. باید توی محور هولش بدهی و این‌طور خودت هم درون محور می‌مانی. گوشت با من بود شکریفا؟

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی