جملۀ شروع

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باوزنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سَبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند. (بوف کور، بندِ اول)

در جهان قصه‌هایی هست که می‌توانسته با جمله‌های دیگری شروع شود. جمله‌هایی که می‌توانستند سرنوشتِ کل جمله‌‌های دیگر را تغییر دهند؛ اما در یک لحظهٔ خاص، نویسنده تصمیم گرفته و خواسته که آن جمله را به‌عنوان جملهٔ آغازکننده انتخاب کند. جمله‌ای که هویت مستقلی، جدا از دیگر جمله‌ها دارد. جملهٔ شروع.

در یک لحظه نویسنده دفترش را بالا و پایین کرده. میان هزاران جمله‌ای که تا پیش از آن نوشته بوده تفحص کرده و دستِ آخر، در یک لحظه، یک لحظهٔ به‌خصوص و عجیب، تصمیم گرفته که آن جمله را بگذارد سرِ کتاب و بعد از آن، داستان را شروع کند.

در آن لحظهٔ به‌خصوص چه اتفاقی می‌افتد که نویسنده «آن جمله» را انتخاب می‌کند و ناگهان همه‌چیز زیر و رو می‌شود و دیگر جمله‌ها هم دست‌خوشِ تغییر می‌شوند؟ این جمله‌های آغازین در کدام محله و کوچه به ذهنِ صاحبان‌شان خطور کرده‌اند؟ چه چیزی آن‌ها را به جمله‌هایی عمیق تبدیل کرده؟ جمله‌هایی که ما را تا پایانِ قصه می‌کشانند. جمله‌هایی که تبدیل به کلِ کتاب می‌شوند. جمله‌هایی که خود تبدیل به یک قصه می‌شوند.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب