مرگ کجاست؟

پشت پنجره نشسته‌ام. پنجره‌ی ماشین. دارم گذر می‌کنم از خیابان‌ها و آدم‌ها و بیشتر از همه درخت‌ها. درخت‌های خشک شده و اندوهگینی که یار خود، برگ‌هایشان را چند ماهی می‌شود که از دست داده‌اند. همه‌ی درخت‌ها در این غم برای هم می‌خوانند و این خواندن همان خش‌خشِ برگ‌هاست هنگام جان دادن. این آخرین نوایی‌ست که از برگ‌ها و درخت‌ها شنیده می‌شود.


این روزها جهان پر است از مرگ. پر است از از دست‌ دادن‌هایی که در سکوت اما پر از

ادامۀ نوشته

آلبر کامو و معنای زندگی

آلبر کامو در کتاب خطاب به عشق می‌نویسد:

«سخت شکوهمند اما هولناک است که یکدیگر را وقت مخاطره و تردید هم دوست بداریم. در قعر دنیایی که فرو می‌پاشد و در تاریخی که زندگی انسان پشیزی نمی‌ارزد.»


زندگی انسان پشیزی نمی‌ارزد. این جمله را باید بچسبانم به دیوار اتاقم. هرشب هم نگاهش کنم. هرشب هم دو خط درباره‌اش بنویسم و بدانم که این جمله جز حقیقت چیز دیگری نمی‌گوید. آن‌قدرها هم که دیگران می‌گویند تلخ نیست. من می‌دانم که تلخ

ادامۀ نوشته

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی