درخشش ابدی

زنده‌ام که روایت کنم

زنده‌ام که روایت کنم را اولین بار توی دست همسایه‌مان دیدم. او سعی داشت با دستی که از پله‌ها به‌سوی من دراز شده بود کتابِ مارکز را تحویلم دهد و بگوید که پیک از آن‌ها پولی نگرفته؛ چون انگار من پولش را پیش از این داده بودم. کتاب را گرفتم و همان لحظه که لبخند صمیمی و واقعی مارکز را دیدم، از ذهم گذشت که همین است. عنوان سایتم را می‌گویم. و بعد از آن

ادامۀ نوشته

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی