پست وبلاگ

کتاب‌های خوانده نشده (۱)

عالمی کتاب نخوانده روی هم انبار کرده‌ام. هربار که نگاه‌شان می‌کنم آه از نهادم بلند می‌شود. مادرم به‌شوخی می‌گوید پول این کتاب‌ها را اگر جمع کرده بودی می‌توانستی توی بورس سرمایه گذاری کنی. من هم می‌گویم مادر من، ما را چه به بورس آخر؟

حتی اگر دوستی یا نمی‌دانم غریبه‌ای را در خیابان

ادامۀ نوشته

چه بلایی به سرِ ترس‌های من می‌آید؟

خوابگاه

داشتم فکر می‌کردم که اگر قصۀ کرونا شروع نشده بود و شبیه به زندانی‌ها کنجِ خانه نمانده بودیم، این روزها می‌توانست اولین روزهای بازگشت‌مان به خوابگاه باشد. اولین روزهایی که دستکش دست می‌کردیم و غبارِ پنجره‌ها را می‌گرفتیم. خوراکی‌ها را جا می‌دادیم توی کمد و عهد می‌بستیم که دیگر غذای خوابگاه

ادامۀ نوشته

حسابی بخوان و بنویس

داستان کوتاه، خیلی کوتاه است. آن‌قدر که نمی‌شود چیزی گفت یا نوشت که بیهوده باشد. باید بتوانی همه‌چیز را به مقیاس و اندازه بیان کنی و حتی خیلی چیزها را نگویی و گذر کنی. اصلا در داستان کوتاه، آن‌طور که من در کتاب‌های داستان‌نویسی خوانده‌ام و از استادهایم شنیده‌ام، گفتن آنچه است که با واژه‌ها میسر نیست و

ادامۀ نوشته

فکر می‌کنیم یا نه؟

تفکر جمعی

دکتر فرزاد از تفکرِ جمعی می‌گفت. نظرش این بود که آدم‌ها در کنار هم و با تفکرات جمعی می‌توانند به اندیشه‌های راه‌گشایی دست یابند. موافقم؟ نمی‌دانم.

آن‌قدرها در این باره نمی‌دانم اما یک نکته در تفکر جمعی برای من جالب است و ذهنم را مشغول کرده. آن هم اینکه آیا تفکرِ جمعی،

ادامۀ نوشته

از ارزش نوشته‌هایم تا بیژن جلالی و پاییز

این روزها برای نوشته‌هایم آن‌قدر ارزش قائل نیستم که منتشرشان کنم. دست کم‌شان می‌گیرم و برای بازنویسی یا حتی یکی‌دو بار مختصر خواندن‌شان هم تنبلی می‌کنم. نمی‌دانم، شاید هم حوصلۀ تایپ کردن‌شان را ندارم.

اما این روزها که از آدم‌ها و قصه‌های تلخ و شیرین‌شان به دوریم و من یکی حداقل نمی‌توانم با

ادامۀ نوشته

چخوف و تنبلی‌های من

توی خانۀ ما، همه به نان لواش می‌گویند «نان تنبلی». نان تنبلی یعنی چی؟ یعنی وقت‌هایی که هیچ کدام از اعضای خانه، حوصلۀ بیرون رفتن و ایستادن در صف نانوایی سنگک یا بربری نداشته باشند، یک نفر بلاخره می‌پرد سر کوچه و پنج‌تا نان لواش از روی آن میزِ فلزی برمی‌دارد و می‌آید خانه. شانس

ادامۀ نوشته

واژه‌ها و قصۀ فاصله‌ها

من خیال می‌کنم واژه‌ها زنده‌اند و نفس می‌کشند. اگر میان متن می‌نشینند و جمله‌ها را می‌سازند، نه چون کارشان این است؛ واژه‌ها برای تمام معنایی که به نوشته‌ها می‌بخشند، مستحق توجه و عشق‌اند.

و این عشق را ما آدم‌ها به آن‌ها تقدیم می‌کنیم.

هربار که نوشته‌های‌مان را می‌خوانیم و سعی می‌کنیم هیچ عیب و

ادامۀ نوشته

بهترین قصه‌گو برنده است

چند روزی است که فقط داستان می‌خوانم، آن هم کوتاه. یک مجموعۀ داستان کوتاه از چخوف گرفته‌ام و  هرکدام از داستان‌ها را به همراه نقد و توضیحی که در پایان کتاب آمده می‌خوانم. چخوف بی‌نظیر است. تا به امروز چیزی از او نخوانده بودم و حالا انگار درهای دنیای تازه‌تر

ادامۀ نوشته