پست وبلاگ

جهانی که تو باشی

گوشت با من است شکریفا؟ این همه که می‌خواهی خودت را بشناسی، وقتی را هم صرفِ شناختِ جهان اطرافت می‌کنی؟ اصلا می‌دانی دوروبرت چه می‌گذرد؟ به دنیای پشت آینه هم خیره شده‌ای؟

می‌دانم که دغدغه‌اش را داری. دلت می‌خواهد سر از کارِ آدم‌ها دربیاوری و گرهی از کارشان باز کنی؛ اما قربانت شوم، قبل از آن به شناختِ دنیای اطرافت نیاز داری. یعنی آن‌ها را که می‌آیند و می‌روند و چیزی می‌گویند بشناسی. کامل و دقیق.

کتابِ شعری از بیژن

ادامۀ نوشته

چطور بنویسم؟

می‌نشینم پشتِ میز و دفترم را باز می‌کنم. توی راه، وقتی می‌آمدم، به خودم قول دادم که ترس را کنار بگذارم. به خودم قول دادم که آرام باشم و حالا وقت عمل کردن به آن قول و پیمان‌ها بود.

دفترم را باز می‌کنم و ریزریزِ حرف‌هایی را که با خودم مرور کرده‌ام می‌نویسم. مثلا می‌نویسم که واژه‌ها ترس ندارند. غول نیستند که خودت را ازشان قایم نی‌کنی. بعد می‌گویم که باشد. ناتوانی‌هایم را چطور بپذیرم؟

باز قلمم می‌نویسد که می‌خواهی

ادامۀ نوشته

در تاریکی

آدم خوب تهی می‌شود. صفرِ صفر. جوری که اگر خودش را توی آینه ببیند، با تکه‌هایی مواجه می‌شود که شاید هیچ ربطی به او نداشته باشند.

سرش را می‌بیند که پر است از توهم‌ها و خیال‌های عجیب. توی گوش‌هاش فقط صدای جنگ می‌شنود و درگیری. کمتر چشم‌هاش را باز می‌کند و کمتر عمیق می‌نگرد. دستانش آشفته‌تر از هرلحظه‌ای، هیچ واژه‌ای برای روایت قصه‌ها ندارند. پاهاش هم راه نمی‌روند. ایستاده‌اند و با چشم‌هایی تاریک به جایی خیره شده‌اند.
به کجا؟ من نمی‌دانم.

ادامۀ نوشته

از واقعیت به تخیل

جهان درون دوتا بستر پیش می‌رود. یکی واقعیت‌های تلخی‌ست که هیچ‌وقت دست از تکرار برنمی‌دارند و آن دیگری هم در ذهنِ ما، اما از طریق دیده‌ها و البته وصل کردن‌شان به نادیدنی‌ها اتفاق می‌افتند.

این همهٔ درسی بود که از امروز یاد گرفتم. حالا اینکه آدم‌های اطراف‌مان کدام جهان را مطلوب می‌دانند، چندان اهمیتی ندارد. نکته اینجاست که چند درصد از آدم‌ها، این قصه‌های ذهنی یا واقعی را روایت می‌کنند؟ چند درصد از آن‌ها قصه‌های واقعی و غیرواقعی را مخلوط

ادامۀ نوشته

رازی‌ست واژه‌ها

وقت‌هایی که نمی‌نویسم، ترس از جا برم می‌دارد. هرلحظه دور و برم را از نظر می‌گذرانم و چشم می‌چرخانم تا یک وقت واژه‌ها فراری نشوند از من. یک وقت مرا به حال خودم رها نکنند.

وقت‌هایی که نه قلم و خودکاری به دست دارم و نه کتابی یا دفترِ شعری، دلم شور می‌زند. شورِ واژه‌هایی را می‌زند که نیستند. اصلا می‌گویم دلتنگ. همهٔ آن لحظه‌ها دلتنگِ واژه‌ها می‌شوم.

اما وقت‌هایی که واژه‌ها هستند و من و دنیای اطرافم را می‌شنوند

ادامۀ نوشته

ذهنی که با من مهربان است

خیره شده‌ام به سقف سفید اتاق. چند دقیقه‌ای می‌شود که نورِ شدید لامپ که از میان سقف به یک میله و سیم آویزان شده، چشم‌هایم را آزار می‌دهد؛ اما من مصرانه به سقف و آن همه رنگِ سفید خیره‌ام.

طولی نمی‌برد که چشمانم به آن نور سفید عادت می‌کند و دیگر دردی متوجه چشم‌هام نمی‌شود. کتاب را، نیمه باز گذاشته‌ام روی شکمم. خیره‌ام به سقف.
فکرم دارد از سقف هم بالاتر می‌رود. می‌بینم‌اش.

ناگهان صدایی از درونم برمی‌آید و مرا بر

ادامۀ نوشته

ایده‌های من برای نوشتن

داشتم فکر می‌کردم که به اندازهٔ تعداد اتم‌های موجود در جهان، ایده برای نوشتن وجود دارد. اول خیال کردم این جمله اغراق‌آمیز است. گفتم شاید این قدر هم نتوان نوشت. اما بعد دیدم که بله. اصلش هم همین است.

شاید ایده برای نوشتن و پرداختن پیش پای‌مان نریخته باشد. شاید ایده‌ها جلوی چشم و دست ما صف نبسته باشند؛ اما مگر ما چلاغیم که نرویم پی ایده‌ها؟

یعنی نمی‌شود خودمان به مغز آکبندمان فشار بیاوریم و دوتا خاطرهٔ خوب بنویسیم.

ادامۀ نوشته

از نوشتن است که ساخته می‌شویم

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که اتفاقات، ما را سوار خودشان می‌کنند و می‌برند به آن سوی ابرها. گاه این اتفاقات و آن پرواز چنان عمیق و به ظاهر مهیج است که ما را درون خودش غرق هم می‌کند.

هزاربار با خودم فکر کرده‌ام که در چنین جهانِ پچیده‌ و هزارتومانندی باید چه کنیم؟ این سوال را از خودم و آدم‌ها پرسیده‌ام و پاسخ‌های گاه جالبی هم دستگیرم شده. اما حقیقت چیست؟ حقیقتِ این جهان را می‌گویم.

آخر اینجا اقتصاد

ادامۀ نوشته

دیگر از واژه‌ها نمی‌ترسم

دیگر دارد می‌شود پنج ماه که من «زنده‌ام که روایت کنم» را راه انداخته‌ام. پنج ماهی که بی‌شک زمان بسیاری‌ست اگر روزهای گذشته را بشماریم؛ اما برای من با سرعت فوق‌العاده‌ای پیش رفته.

اوایل، همان روزهایی که تازه سایت را بالا آورده بودم، نمی‌دانستم دقیقا باید چه کنم. راستش از همان اول، هدفِ مشخصی برای طراحی این سایت و نوشتن در آن داشتم؛ اما آن روزها همه‌چیز دود شده و به هوا رفته بود. و من سرگردان بودمدد باید

ادامۀ نوشته

یادداشت کن

صبحِ پنجم آذر است. چشم‌های خواب‌آلودم را باز می‌کنم و کورمال کورمال به دنبال موبایلم می‌گردم. صفحهٔ وب را از شب پیش باز گذاشته‌ام تا صبح، بلافاصله متن‌ها را یکی‌یکی بخوانم‌.

می‌خوانم و بعد هم یکی‌دو تا محتوای ویدیویی پیدا می‌کنم و آن‌ها را هم با دقت نگاه می‌کنم. تمام سعیم این است که نکات را به خاطر بسپارم. آخر دوست ندارم من‌من کنم یا چیزی را حین صحبت از خاطر ببرم.

همچنان مضطربم. موقعیت‌های ناشناس و غریب همیشه همین‌قدر

ادامۀ نوشته

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

بایگانی تاریخ خورشیدی