پست وبلاگ

اندوهِ مادرانه

جنگ در تمام ابعادش اتفاقی نبود که بگذرد و تمام شود. جنگ ادامه پیدا کرد. همان جا، گوشه‌ی طاقچه‌ی خانه. آن جا که قاب عکسی لبخند می‌زد. همان جا که مادری هر روز دستمال به دست می‌گیرد و گرد زمانه را از لبخند پسرش پاک می‌کند که مبادا غبار بنشیند روی پیرهنِ سفید و اتوخورده‌ی پسرش. جنگ همان جاست. همان جا که مادری با قلبی چروکیده، تمام قوایش را جمع می‌کند تا مبادا نگاهِ اندوهگینی بدوزد به پسرش.


باز هم

ادامۀ نوشته

آلبر کامو و معنای زندگی

آلبر کامو در کتاب خطاب به عشق می‌نویسد:

«سخت شکوهمند اما هولناک است که یکدیگر را وقت مخاطره و تردید هم دوست بداریم. در قعر دنیایی که فرو می‌پاشد و در تاریخی که زندگی انسان پشیزی نمی‌ارزد.»


زندگی انسان پشیزی نمی‌ارزد. این جمله را باید بچسبانم به دیوار اتاقم. هرشب هم نگاهش کنم. هرشب هم دو خط درباره‌اش بنویسم و بدانم که این جمله جز حقیقت چیز دیگری نمی‌گوید. آن‌قدرها هم که دیگران می‌گویند تلخ نیست. من می‌دانم که تلخ

ادامۀ نوشته

با غم‌ها چه کنیم؟

گویی ترسی از اندوهی در دلم نباشد، دراز کشیده‌ام و برای هزارمین بار خیره شده‌ام به سقف. انگار تابستان باشد و تمام فکرم این باشد که ماهی قرمزهای حوض چقدر می‌کشد مرا هضم کنند؟ نکند یک وقت خورشید بیافتد وسط زندگی‌مان و همه‌چیز را بسوزاند؟


آرام دراز کشیده‌ام و زیر لب با خودم آن آهنگ بی‌کلام را زمزمه می‌کنم. می‌پرسی چطور؟ راستش همین که یک موسیقی بی‌کلام در ذهن آدم هزار بار مرور شود یعنی آدم دارد با لب‌هاش آن

ادامۀ نوشته

معنای خودت را کشف کن

حتی اگر یکی از نوشته‌های مرا در این سایت خوانده باشید، متوجه خواهید شد که تا چه اندازه به واژه‌ها، به تک‌تک واژه‌ها و مستقل از خود نوشته‌ها فکر می‌کنم. من برای آن‌ها هویت قائلم. هویتی که همه‌ی یک متن را می سازد و بدون تفکر روی تک‌تک آن‌ها نوشته‌ای اصلا شکل نمی‌گیرد.


هویت فرد مستقل است از جامعه یا نمی‌دانم هویت جامعه را هویت تمام اعضای آن جامعه تشکیل می‌دهد بحث دیگری‌ست؛ اما در یک نوشته اگر واژه‌ها نباشند،

ادامۀ نوشته

نوشتن، همین و تمام

«نوشته همیشه دری‌ست گشوده به‌سوی رهایی. در عزلت نویسنده نوعی خودکشی هم هست. آدم در عزلت خودش تنهاست و همواره درک‌نشدنی. همواره خطرناک. بله، پاداشی باید آن را که خطر کرد و برون شد و نوشت.»


هنوز دو فصل از کتاب را برایم باقی مانده؛ اما بیخیال می‌شوم و لپ‌تاپ را باز می‌کنم تا چند جمله‌ای بنویسم. به یاد سایت می‌افتم که چند روز است رهایش کرده‌ام به امان خدا و هیچ واژه‌ای در آن‌جا ننوشته‌ام. تا لپ‌تاپ بالا بیاید

ادامۀ نوشته

در حکایت روزانه‌نویسی‌ها و شبانه‌نویسی‌ها

روزانه‌نویسی‌ها را باید روزها نوشت و شبانه‌نویسی‌ها را هم شب‌ها. خب این قانون است. آخر روز طولانی‌تر است و قصه‌اش هم درازتر است. اما نیمی از شب را می‌خوابیم و و به‌تبع کوتاه‌تر است. پس واژه‌هایی را که برای شب‌ها انتخاب می‌کنیم باید کوتاه‌تر و خلاصه‌تر باشند. من شبانه‌نویسی‌ها را می‌نویسم چون از هراتفاقی می‌توانم یکی‌دو خط بنویسم. البته باید بتوانم در آن یکی‌دو همه‌چیز را بگویم.


شبانه‌نویسی‌ها می‌توانند درباره‌ی هراتفاق بزرگ و کوچکی باشند. حتی قصه‌ی روزها و ماه‌ها

ادامۀ نوشته

نوشتن دیگر چیست؟

تلگرام را نمی‌شود همیشه وصل کرد. وی‌پی‌ان‌های حالا دیگر جان و توان آن را ندارند که خستگی‌های ما را بالا بیاورند. می‌مانند کنج گوشی برای وقت‌هایی که دلتنگ می‌شویم. دلتنگ می‌شویم برای عالمی از کانال‌های مختلف که انبار کرده‌ایم توی تلگرام‌مان. یک کانال برای رفیق‌مان است و دیگری برای استادمان.

اما چه کنیم؟ ما و تلگرام فرق کرده‌ایم. همه‌ی ما دیگر آن آدم‌های سابق نیستیم.

امشب اما بعد از مدت‌ها به تلگرام سر زدم. نه از سر بیکاری که باید

ادامۀ نوشته

چگونه با واژه ها جهان دیگری بسازیم؟

همه‌ی ادبیات در سکوت اتفاق می‌افتد. نوشته‌های ما و واژه‌هایی که با آن‌ها از زندگی می‌گوییم بدونِ آنکه هیچ قیل و قالی به راه بیاندازند، تنها می‌گویند و عبور می‌کنند. واژه‌ها این توانایی را دارند که مخاطب را برای چند لحظه بر جای خود متوقف کنند. او را میان جادوی واژه‌ها گیر بیاندازند و با آن ها کاری کنند که نتواند حتی زمینشان بگذارد.

اما مگر واژه‌ها چه رازی درونشان دارند که کشف آن برای خواننده جذاب است؟

همه‌ی راز

ادامۀ نوشته

اینستاگرام با ما چه می‌کند؟

یک هفته است که شبانه‌نویسی‌هام را منتشر می‌کنم. کمی شخصی‌تر از قبلی‌ها هستند اما من گریزی از آن‌ها ندارم. می‌نویسم. امکان دارد هر نوع احساسِ خوب و بدی در آن‌ها باشد. من می‌نویسم و گریزی از نگاهِ دوستانم ندارم. من از سرِ عشق می‌نویسم و آن‌ها از سرِ ناچاری می‌خوانند. بهتر بگویم، آن‌ها فقط نوشته‌های مرا می‌بینند.

آن‌ها را به نخواندن متهم نمی‌کنم. ابدا چنین کاری نمی‌کنم؛ اما جداً در اینستاگرام چه خبر است؟ اینستاگرام با ما دارد چه می‌کند؟

ادامۀ نوشته

کلیشه چیست؟

هیچ‌چیزِ تازه‌ای وجود ندارد. هیچ انسانی با شمایلی متفاوت از دیگر آدم‌ها به دنیا نمی‌آید. همه‌چیز همان‌طور است که بوده و این زندگی یک کلیشه است.

کلیشه چیست؟ می‌خواهم معنای این واژه را دقیق‌تر بدانم. کلیشه چطور کلیشه شد و حالا چرا هرچیزی را که دوست نداریم می‌گوییم کلیشه است؟

می‌خواستم بدانم پی و ریشه‌اش به کجا می‌رسد که رسیدم به این چند جمله از سعید عقیقی در سایت شاهین کلانتری:

در پاسخِ یک دوست: می‌خواهی بدانی کلیشه چیست؟

ادامۀ نوشته

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی