رازی‌ست واژه‌ها

وقت‌هایی که نمی‌نویسم، ترس از جا برم می‌دارد. هرلحظه دور و برم را از نظر می‌گذرانم و چشم می‌چرخانم تا یک وقت واژه‌ها فراری نشوند از من. یک وقت مرا به حال خودم رها نکنند.

وقت‌هایی که نه قلم و خودکاری به دست دارم و نه کتابی یا دفترِ شعری، دلم شور می‌زند. شورِ واژه‌هایی را می‌زند که نیستند. اصلا می‌گویم دلتنگ. همهٔ آن لحظه‌ها دلتنگِ واژه‌ها می‌شوم.

اما وقت‌هایی که واژه‌ها هستند و من و دنیای اطرافم را می‌شنوند

ادامۀ نوشته

ذهنی که با من مهربان است

خیره شده‌ام به سقف سفید اتاق. چند دقیقه‌ای می‌شود که نورِ شدید لامپ که از میان سقف به یک میله و سیم آویزان شده، چشم‌هایم را آزار می‌دهد؛ اما من مصرانه به سقف و آن همه رنگِ سفید خیره‌ام.

طولی نمی‌برد که چشمانم به آن نور سفید عادت می‌کند و دیگر دردی متوجه چشم‌هام نمی‌شود. کتاب را، نیمه باز گذاشته‌ام روی شکمم. خیره‌ام به سقف.
فکرم دارد از سقف هم بالاتر می‌رود. می‌بینم‌اش.

ناگهان صدایی از درونم برمی‌آید و مرا بر

ادامۀ نوشته

ایده‌های من برای نوشتن

داشتم فکر می‌کردم که به اندازهٔ تعداد اتم‌های موجود در جهان، ایده برای نوشتن وجود دارد. اول خیال کردم این جمله اغراق‌آمیز است. گفتم شاید این قدر هم نتوان نوشت. اما بعد دیدم که بله. اصلش هم همین است.

شاید ایده برای نوشتن و پرداختن پیش پای‌مان نریخته باشد. شاید ایده‌ها جلوی چشم و دست ما صف نبسته باشند؛ اما مگر ما چلاغیم که نرویم پی ایده‌ها؟

یعنی نمی‌شود خودمان به مغز آکبندمان فشار بیاوریم و دوتا خاطرهٔ خوب بنویسیم.

ادامۀ نوشته

از نوشتن است که ساخته می‌شویم

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که اتفاقات، ما را سوار خودشان می‌کنند و می‌برند به آن سوی ابرها. گاه این اتفاقات و آن پرواز چنان عمیق و به ظاهر مهیج است که ما را درون خودش غرق هم می‌کند.

هزاربار با خودم فکر کرده‌ام که در چنین جهانِ پچیده‌ و هزارتومانندی باید چه کنیم؟ این سوال را از خودم و آدم‌ها پرسیده‌ام و پاسخ‌های گاه جالبی هم دستگیرم شده. اما حقیقت چیست؟ حقیقتِ این جهان را می‌گویم.

آخر اینجا اقتصاد

ادامۀ نوشته

دیگر از واژه‌ها نمی‌ترسم

دیگر دارد می‌شود پنج ماه که من «زنده‌ام که روایت کنم» را راه انداخته‌ام. پنج ماهی که بی‌شک زمان بسیاری‌ست اگر روزهای گذشته را بشماریم؛ اما برای من با سرعت فوق‌العاده‌ای پیش رفته.

اوایل، همان روزهایی که تازه سایت را بالا آورده بودم، نمی‌دانستم دقیقا باید چه کنم. راستش از همان اول، هدفِ مشخصی برای طراحی این سایت و نوشتن در آن داشتم؛ اما آن روزها همه‌چیز دود شده و به هوا رفته بود. و من سرگردان بودمدد باید

ادامۀ نوشته

یادداشت کن

صبحِ پنجم آذر است. چشم‌های خواب‌آلودم را باز می‌کنم و کورمال کورمال به دنبال موبایلم می‌گردم. صفحهٔ وب را از شب پیش باز گذاشته‌ام تا صبح، بلافاصله متن‌ها را یکی‌یکی بخوانم‌.

می‌خوانم و بعد هم یکی‌دو تا محتوای ویدیویی پیدا می‌کنم و آن‌ها را هم با دقت نگاه می‌کنم. تمام سعیم این است که نکات را به خاطر بسپارم. آخر دوست ندارم من‌من کنم یا چیزی را حین صحبت از خاطر ببرم.

همچنان مضطربم. موقعیت‌های ناشناس و غریب همیشه همین‌قدر

ادامۀ نوشته

پای حرف کتاب‌ها

مریم جانم، کتاب‌هایی را که سفارش داده بودی، بالاخره پیدا کردم. مرا بابت این تأخیر ببخش. صاحبکارم، آقای احمدی را که می‌شناسی؟ هرچه می‌گفتم این کتاب‌ها هدیه‌اند و آخر برج از حقوقم کم کنید، راضی نمی‌شد. یک‌سره می‌گفت اوضاع کتاب‌فروشی‌ام روبه‌راه نیست. نمی‌توانم کتاب‌ها را به کسی نسیه بدهم.

مرا ببخش مریم جان. هرطور بود کتاب‌ها را برایت فرستادم. امیدوارم این هدیه تو را خوشحال کند و بر جانت بنشیند.
مریم، راستش دلزده‌ام از آدم‌ها. کتاب‌ها را حتی قرض و نسیه

ادامۀ نوشته

من لبخند می‌زنم

تا می‌آیم ناامید بشوم، تا از ذهنم می‌گذرد که این چه وضعی شده و دستانم را می‌برم که حلقه کنم به‌دور پاهام و اشک بریزم برای همهٔ کسانی که در روزهای پیش رو از این جهان، بی‌گناه و رنجور می‌روند، به‌یاد آن جملهٔ پابلو نرودا می‌افتم که می‌گفت: «اگر هیچ چیز نتواند ما را از مرگ برهاند، لااقل عشق از زندگی نجاتمان خواهد داد.»

بلند می‌شوم. یک لیوان آب می‌نوشم و بی‌دلیل لبخند می‌زنم. همهٔ وقت‌هایی که هزاران دلیل وجود

ادامۀ نوشته

همیشهٔ خدا بنویس

آبان هم تمام شد و فردا اولین روز از سومین فصلِ پاییز است. آبان امسال شبیه به آبان پارسال نبود. سرمایِ آن روزها را نداشت و من هم آن آدم ترسان و سردرگم آن وقت‌ها نبودم و دیگر نیستم.

هفته‌ای که گذشت توانستم هرروز برای سایت بنویسم و منتشر کنم. بعضی

ادامۀ نوشته

ذهن چطور کار می‌کند؟

محدثهٔ عزیزم، برای من از آدم‌ها نوشته بودی. از آدم‌های اطرافمان و قصه‌های نه‌چندان جذابی که از ما، برای هم روایت می‌کنند. من فکر می‌کنم غمِ تو، غمِ عالمی از آدم‌هاست. بله. همهٔ ما بابت درک نشدن از طرف آدم‌ها دلزده می‌شویم. بله بله. حق داریم خوب.

نوشته بودی کنار آمدن با نظرات و حرف‌های آدم‌ها

ادامۀ نوشته

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی