صنعت در نگاه نیما یوشیج

نیما یوشیج در نامه‌ای به عبدالحسین صنعتی‌زاده می‌نویسد: «نویسنده باید صنعت کند. بهتر از آن‌جور که مردم می‌بینند، بسازد و به مردم تحویل دهد. بشنود و بو بکشد. با تمام هوش و حواس خود در میان اشیا فرو برود. از خاکروبه گرفته تا میان گل‌های مختلفه. از توی پیشانی یک دختر تا میان سنگلاخ‌ها. بیان لازم که امروز می‌تواند مثل موسیقی و نقاشی وسیلۀ تحریک و انتقال واقع شود این است.»


نیما نویسنده را یک صنعتگر ماهر می‌داند. صنعتگری که

ادامۀ نوشته

روایت‌ها

ایده تماما برای محدثه بود. اجرای ایده هم با محدثه بود. من منتظر ماندم تا همه‌چیز روبه‌راه شود و فقط از دور لبخند زدم. نوشته‌ها را فرستادم و قرار شد محدثه آن‌ها را به یک کتابچه تبدیل کند. تکمیل که شد، تهِ دلم آرامش نشست و خدا را شکر کردم.


این کتابچه روایت‌های من است و محدثه و شیرین. پر از واژه است. واژه‌ها را می‌شناسید؟ تمام تلاشِ ما هم همین است دیگر. همین که واژه‌ها را بشناسیم و

ادامۀ نوشته

چرا کتاب می‌خوانم؟

آدم فقط یک‌جور می‌تواند خودش را بشناسد. آن هم اینجور که کتاب‌ها را بگیرد دستش و بخواند و خودش را میان آن‌ها پیدا کند. باید کتاب‌هایی را بخواند که شبیه خودش باشد. کاملا شبیه خودش. مثلا خودِ من بدون کتاب‌ها چیزی نیستم. روزی که کتاب نمی‌خوانم همه‌‌چیز از خاطرم می‌رود. هم خودم هم آینده‌ام. یادم می‌رود کجا هستم. یادم می‌رود باید چه کنم و چه نکنم. کتاب که نمی‌خوانم همه‌چیز یادم می‌رود. خیلی زود. گاهی شده که خودم را هم

ادامۀ نوشته

اندوهِ مادرانه

جنگ در تمام ابعادش اتفاقی نبود که بگذرد و تمام شود. جنگ ادامه پیدا کرد. همان جا، گوشه‌ی طاقچه‌ی خانه. آن جا که قاب عکسی لبخند می‌زد. همان جا که مادری هر روز دستمال به دست می‌گیرد و گرد زمانه را از لبخند پسرش پاک می‌کند که مبادا غبار بنشیند روی پیرهنِ سفید و اتوخورده‌ی پسرش. جنگ همان جاست. همان جا که مادری با قلبی چروکیده، تمام قوایش را جمع می‌کند تا مبادا نگاهِ اندوهگینی بدوزد به پسرش.


باز هم

ادامۀ نوشته

درخشش ابدی

زنده‌ام که روایت کنم

زنده‌ام که روایت کنم را اولین بار توی دست همسایه‌مان دیدم. او سعی داشت با دستی که از پله‌ها به‌سوی من دراز شده بود کتابِ مارکز را تحویلم دهد و بگوید که پیک از آن‌ها پولی نگرفته؛ چون انگار من پولش را پیش از این داده بودم. کتاب را گرفتم و همان لحظه که لبخند صمیمی و واقعی مارکز را دیدم، از ذهم گذشت که همین است. عنوان سایتم را می‌گویم. و بعد از آن

ادامۀ نوشته

جان مالکوویچ بودن

آیا هویت من جسم من است یا خیالات و افکاری که از ذهنم و جدای از بدنم می‌گذرد؟ این سوالی بود که در سرتاسر فیلم از ذهنم می‌گذشت. آیا همۀ اتفاقاتی را که درون من رقم می‌خورد، جسم دیگری و حتی انسان دیگری می‌تواند ببیند؟ آیا ذهن دیگری و جسم دیگری می‌تواند ما را کنترل کند؟

ادامۀ نوشته

من خودم را نمی‌شناسم

یک‌سری جزوه از درس اخلاق مانده بود که باید برای امتحان آخر ترم می خواندم. موضوعش خودآگاهی بود. خیال کردم باید این یکی هم شبیه به دیگر جزوه‌ها خواندنش سخت باشد و جان به لبم شوم تا تمام شود؛ اما اینطور نبود.

جزوه را که باز کردم، با جملهٔ جالبی مواجه شدم: «خودشناسی ابعاد مختلفی دارد. شما کدام بعد وجودی‌تان را می‌شناسید؟ اصلا نام این ابعاد را می‌دانید؟ همین جمله و البته پاسخ خیرِ من سوالِ اصلا این ابعاد را

ادامۀ نوشته

ادبیات چیست؟

پاییز قرن و یلدای آخرین و آخرین یلدا، همهٔ این‌ها بهانه است. هی پشت سر هم این واژه‌ها را ردیف می‌کنیم تا فراموشمان شود که چه روزهایی را از دست دادیم. هی به خودمان، توی مغزمان یادآور می‌شویم که این آخرین است، این یکی که تمام شود… نه جانِ من!

یک بهار آمد و رفت. شکوفه و سبزی نشست روی شاخه‌ها و آبِ رودخانه‌ها سرازیر شد و رسید به دریاها و تابستان آمد و آب رودخانه‌ها باران شد و بارید.

ادامۀ نوشته

از واژه‌ها به واژه‌ها

چند روزی‌ست که توی اتوبوس، حین رفتن و آمدن گوشی را دستم می‌گیرم و اولین واژه‌ای را که به ذهنم برسد می‌نویسم و همینطور پیش می‌روم تا به واژه‌های دیگری برسم.

تصویرِ هرواژه‌ای را سعی می‌کنم در ذهنم بسازم و با آن تصاویر، به واژه‌ها و فضاهای جدید برسم. وقتی این تمرین را انجام می‌دهم، در تمام آن مفاهیمی که یا عینی هستند یا حسی غرق می‌شوم و تمام آن تصاویر پیش چشمانم جان می‌گیرند.

در آن لحظه‌ها می‌توانم واژه‌ها

ادامۀ نوشته

چگونه ترس‌هایم را در آغوش بگیرم؟

چند شب پیش، به‌محضی که به خانه رسیدم، گوشی را دستم گرفتم و بی‌مقدمه نوشتم که: «من می‌ترسم.» نوشتم و آمدم پایین و تا جایی که حس نکردم دلم آرام گرفت، تمامش نکردم.

بعد هم یک پرانتز باز کردم و برای اینکه خودم، و تنها خودم را قانع کرده باشم، جملاتی نوشتم که آدم باید از ترس‌هاش بنویسد و بترسد و این حرف‌ها.

و بعد از آن بلافاصله در سایتم منتشرش کردم. این پست، تنها پستی بود که نیاز داشتم

ادامۀ نوشته

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی