در حکایت روزانه‌نویسی‌ها و شبانه‌نویسی‌ها

روزانه‌نویسی‌ها را باید روزها نوشت و شبانه‌نویسی‌ها را هم شب‌ها. خب این قانون است. آخر روز طولانی‌تر است و قصه‌اش هم درازتر است. اما نیمی از شب را می‌خوابیم و و به‌تبع کوتاه‌تر است. پس واژه‌هایی را که برای شب‌ها انتخاب می‌کنیم باید کوتاه‌تر و خلاصه‌تر باشند. من شبانه‌نویسی‌ها را می‌نویسم چون از هراتفاقی می‌توانم یکی‌دو خط بنویسم. البته باید بتوانم در آن یکی‌دو همه‌چیز را بگویم.


شبانه‌نویسی‌ها می‌توانند درباره‌ی هراتفاق بزرگ و کوچکی باشند. حتی قصه‌ی روزها و ماه‌ها

ادامۀ نوشته

نوشتن دیگر چیست؟

تلگرام را نمی‌شود همیشه وصل کرد. وی‌پی‌ان‌های حالا دیگر جان و توان آن را ندارند که خستگی‌های ما را بالا بیاورند. می‌مانند کنج گوشی برای وقت‌هایی که دلتنگ می‌شویم. دلتنگ می‌شویم برای عالمی از کانال‌های مختلف که انبار کرده‌ایم توی تلگرام‌مان. یک کانال برای رفیق‌مان است و دیگری برای استادمان.

اما چه کنیم؟ ما و تلگرام فرق کرده‌ایم. همه‌ی ما دیگر آن آدم‌های سابق نیستیم.

امشب اما بعد از مدت‌ها به تلگرام سر زدم. نه از سر بیکاری که باید

ادامۀ نوشته

چگونه با واژه ها جهان دیگری بسازیم؟

همه‌ی ادبیات در سکوت اتفاق می‌افتد. نوشته‌های ما و واژه‌هایی که با آن‌ها از زندگی می‌گوییم بدونِ آنکه هیچ قیل و قالی به راه بیاندازند، تنها می‌گویند و عبور می‌کنند. واژه‌ها این توانایی را دارند که مخاطب را برای چند لحظه بر جای خود متوقف کنند. او را میان جادوی واژه‌ها گیر بیاندازند و با آن ها کاری کنند که نتواند حتی زمینشان بگذارد.

اما مگر واژه‌ها چه رازی درونشان دارند که کشف آن برای خواننده جذاب است؟

همه‌ی راز

ادامۀ نوشته

اینستاگرام با ما چه می‌کند؟

یک هفته است که شبانه‌نویسی‌هام را منتشر می‌کنم. کمی شخصی‌تر از قبلی‌ها هستند اما من گریزی از آن‌ها ندارم. می‌نویسم. امکان دارد هر نوع احساسِ خوب و بدی در آن‌ها باشد. من می‌نویسم و گریزی از نگاهِ دوستانم ندارم. من از سرِ عشق می‌نویسم و آن‌ها از سرِ ناچاری می‌خوانند. بهتر بگویم، آن‌ها فقط نوشته‌های مرا می‌بینند.

آن‌ها را به نخواندن متهم نمی‌کنم. ابدا چنین کاری نمی‌کنم؛ اما جداً در اینستاگرام چه خبر است؟ اینستاگرام با ما دارد چه می‌کند؟

ادامۀ نوشته

کلیشه چیست؟

هیچ‌چیزِ تازه‌ای وجود ندارد. هیچ انسانی با شمایلی متفاوت از دیگر آدم‌ها به دنیا نمی‌آید. همه‌چیز همان‌طور است که بوده و این زندگی یک کلیشه است.

کلیشه چیست؟ می‌خواهم معنای این واژه را دقیق‌تر بدانم. کلیشه چطور کلیشه شد و حالا چرا هرچیزی را که دوست نداریم می‌گوییم کلیشه است؟

می‌خواستم بدانم پی و ریشه‌اش به کجا می‌رسد که رسیدم به این چند جمله از سعید عقیقی در سایت شاهین کلانتری:

در پاسخِ یک دوست: می‌خواهی بدانی کلیشه چیست؟

ادامۀ نوشته

در تنهایی کامل چه اتفاقی می‌افتد؟

جان اشتاین‌بک می‌گوید: «در تنهایی کامل، نویسنده سعی می‌کند موضوعات غیر قابل توضیح را توضیح دهد.»
به‌گمانم موضوعات غیر قابل توضیح، همان‌هایی هستند که از بیان آن‌ها ترس داریم. همان‌هایی که هرگاه حتی بهشان فکر هم می‌کنیم مو به تن‌مان سیخ می شود چون عجیب اند. اما وقتی که تنها می‌شویم، جز خودمان آدم دیگری را در کنارمان نمی‌یابیم و یک عالم فکر و خیال هم به ذهنمان می‌رسد. آن زمان است که تنهایی کامل به ما اجازه می‌دهد که تمام

ادامۀ نوشته

از اتفاقات بزرگ، کوتاه بنویس.

«در پس هر جملۀ کوتاه، ماجرایی هست؛ اما نقل آن ماجرا جادوی جمله را از بین می‌برد.»


این جمله را در شاهین‌بلاگ خوانده‌ام. آدم وقتی طولانی‌ترین اتفاقات را توی یک جمله حلاصه کند، در اصل جادو کرده. من هم چند روزی‌ست که چرندترین اتفاقات زندگی‌ام را توی یکی‌دو خط می‌نویسم و قبل از خواب منتشر می‌کنم. البته توی اینستاگرام. هرچند اینستاگرام فضای خوبی برای محتواهای خواندنی نیست؛ اما من این کوتاه‌نویسی‌های شبانه را دوست دارم. خوشایند است. باعث می‌شود

ادامۀ نوشته

خلوت

دارم برای جایزه‌ی جستار مدرسه‌ی خوانش می‌نویسم. می‌نویسم که نه. فقط به‌ش فکر می‌کنم. دلم می‌خواهد بنویسم و بفرستم. اول خیال کردم یک چیزی همینطوری از توی سایتم کپی کنم و بفرستم. اینطوری هم در وقت صرفه‌جویی کرده‌ام و هم توی مسابقه شرکت کرده‌ام.


آمدم و نوشته‌های سایتم را زیرورو کردم. می‌خواستم ببینم کدامشان فرمت جستار دارند. بد هم نبودند. توی بعضی از نوشته‌ها توانسته بودم بلاخره یک چیزی بگویم. هرچند گاهی از این شاخه به آن شاخه می‌پرم اما

ادامۀ نوشته

درخشش ابدی

زنده‌ام که روایت کنم

زنده‌ام که روایت کنم را اولین بار توی دست همسایه‌مان دیدم. او سعی داشت با دستی که از پله‌ها به‌سوی من دراز شده بود کتابِ مارکز را تحویلم دهد و بگوید که پیک از آن‌ها پولی نگرفته؛ چون انگار من پولش را پیش از این داده بودم. کتاب را گرفتم و همان لحظه که لبخند صمیمی و واقعی مارکز را دیدم، از ذهم گذشت که همین است. عنوان سایتم را می‌گویم. و بعد از آن

ادامۀ نوشته

جان مالکوویچ بودن

آیا هویت من جسم من است یا خیالات و افکاری که از ذهنم و جدای از بدنم می‌گذرد؟ این سوالی بود که در سرتاسر فیلم از ذهنم می‌گذشت. آیا همۀ اتفاقاتی را که درون من رقم می‌خورد، جسم دیگری و حتی انسان دیگری می‌تواند ببیند؟ آیا ذهن دیگری و جسم دیگری می‌تواند ما را کنترل کند؟

ادامۀ نوشته

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی