از ارزش نوشته‌هایم تا بیژن جلالی و پاییز

این روزها برای نوشته‌هایم آن‌قدر ارزش قائل نیستم که منتشرشان کنم. دست کم‌شان می‌گیرم و برای بازنویسی یا حتی یکی‌دو بار مختصر خواندن‌شان هم تنبلی می‌کنم. نمی‌دانم، شاید هم حوصلۀ تایپ کردن‌شان را ندارم.

اما این روزها که از آدم‌ها و قصه‌های تلخ و شیرین‌شان به دوریم و من یکی حداقل نمی‌توانم با

ادامۀ نوشته

چخوف و تنبلی‌های من

توی خانۀ ما، همه به نان لواش می‌گویند «نان تنبلی». نان تنبلی یعنی چی؟ یعنی وقت‌هایی که هیچ کدام از اعضای خانه، حوصلۀ بیرون رفتن و ایستادن در صف نانوایی سنگک یا بربری نداشته باشند، یک نفر بلاخره می‌پرد سر کوچه و پنج‌تا نان لواش از روی آن میزِ فلزی برمی‌دارد و می‌آید خانه. شانس

ادامۀ نوشته

واژه‌ها و قصۀ فاصله‌ها

من خیال می‌کنم واژه‌ها زنده‌اند و نفس می‌کشند. اگر میان متن می‌نشینند و جمله‌ها را می‌سازند، نه چون کارشان این است؛ واژه‌ها برای تمام معنایی که به نوشته‌ها می‌بخشند، مستحق توجه و عشق‌اند.

و این عشق را ما آدم‌ها به آن‌ها تقدیم می‌کنیم.

هربار که نوشته‌های‌مان را می‌خوانیم و سعی می‌کنیم هیچ عیب و

ادامۀ نوشته

بهترین قصه‌گو برنده است

چند روزی است که فقط داستان می‌خوانم، آن هم کوتاه. یک مجموعۀ داستان کوتاه از چخوف گرفته‌ام و  هرکدام از داستان‌ها را به همراه نقد و توضیحی که در پایان کتاب آمده می‌خوانم. چخوف بی‌نظیر است. تا به امروز چیزی از او نخوانده بودم و حالا انگار درهای دنیای تازه‌تر

ادامۀ نوشته

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

بایگانی تاریخ خورشیدی