نوشتن، همین و تمام

«نوشته همیشه دری‌ست گشوده به‌سوی رهایی. در عزلت نویسنده نوعی خودکشی هم هست. آدم در عزلت خودش تنهاست و همواره درک‌نشدنی. همواره خطرناک. بله، پاداشی باید آن را که خطر کرد و برون شد و نوشت.»


هنوز دو فصل از کتاب را برایم باقی مانده؛ اما بیخیال می‌شوم و لپ‌تاپ را باز می‌کنم تا چند جمله‌ای بنویسم. به یاد سایت می‌افتم که چند روز است رهایش کرده‌ام به امان خدا و هیچ واژه‌ای در آن‌جا ننوشته‌ام. تا لپ‌تاپ بالا بیاید ناگهان از ذهنم می‌گذرد که عکسی با پس‌زمینۀ آبی در گالری‌ام دارم که دربارۀ نوشتن است. آبی بود. بله. عکس را باز می‌کنم و جملۀ بالا پیش چشم‌هام نقش می‌بندد.


نوشته همین است. پرواز به‌سوی رهایی در تنهایی. تو می‌دانی پاداش نوشتن را مارگاریت دوراس, نویسندۀ این جمله چه می‌داند؟ او می‌گوید نویسنده هنگام نوشتن از خودش بیرون می‌زند و رها می‌شود و خودش را میان واژه‌ها فدا می‌کند. فدا می‌کند خودش را چون جز خودش و واژه‌ها یار دیگری ندارد و خطر می‌کند. نویسنده می‌رود توی دل خطر.


خودش را واکاوی می‌کند. از زوایای مختلف به خودش خیره می‌شود و نقطه‌های تاریک ذهنش را تحلیل می‌کند. ناگهان آدمی را می یابد که از او هیچ نمی‌داند. نوشتن همین ناشناخته بودن خودمان است برای خودمان. همین که هزار مرتبه خودمان را بالا و پایین می‌کنیم. روی کاغذ، با واژه‌ها سعی داریم کسی را بشناسیم که در ما زندگی و با ما زندگی می‌کند اما آشنا نیست. ناگهان از خودش می‌ترسد. ترسی عجیب و ناشناس اما بزرگ. اما دیگر برای ترسیدن دیر شده.


حالا دیگر میان زمین و آسمان گیر افتاده. چاره ای ندارد دیگر. برای نجات خودش باید کاری کند. در تنهایی و رهایی یاری ندارد و چگونه به زمین برسد؟ ابزارش چیست؟ جز واژه‌ها چه کسی به فریادش می‌رسد؟ چه کند با واژه‌ها و چگونه خودش را بازیابد؟ نکند سقوط کند؟ سقوطی سهمگین و عذاب‌آور.


اما دست به کار می‌شود. از آنجا که در آن پهنۀ بزرگ یاری جز واژه‌ها ندارد، شروع می‌کند. می‌نویسد. از همان ترسی می‌نویسد که به جانش افتاده و دارد از جانش جان را می‌کاهد. می‌نویسد و در آن پهنه غرق می‌شود میان واژه‌ها و رها می‌شود. فراموش می‌کند آن پرواز را و ناگهان خودش را می‌بیند که نشسته میان واژه‌ها. زمین نویسنده همین است. همین کاغذ و قلم و واژه‌ها.


می‌بیند که همچنان ترسی‌ست در جانش؛ اما نه از بابت سقوط که حالا این ترس از سکون است. می‌خواهد باز هم پرواز کند. می‌خواهد بالاتر برود و واژه‌های بیشتری را کشف کند. بالا می‌رود و حالا دیگر آن‌قدر دور شده که او را نمی‌بینم. می‌دانم. او در آخر خودش را فدا خواهد کرد. در هنگام سقوط که این پرواز هرنویسنده‌ای را به عروج می‌رساند.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

تازه نوشته‌ام