شَک

در نامهٔ شمارهٔ هفت برای من از ناامیدی‌اش نسبت به تمام مقدسات نوشته. می‌گوید هیچ‌وقت نتوانسته دستانش را به‌روی آنچه که دوست می‌دارد باز کند و عمیقا برایشان تلاش کند.

می‌گویم این‌ها چه ربطی به مقدسات تو‌ دارند؟ آیا مقدسات باعث می‌شوند آنچه را دوست می‌داری رها کنی؟
مغایرتی در میان است؟

با تاخیری طولانی برای من می‌نویسد:
آه نه. در اعماقِ دریچه‌های قلبم عشقی پایان‌ناپذیر نسبت به تمام مقدسات احساس می‌کنم. گاه حتی آن‌ها را روشن‌تر از آمال و آرزوهایم می‌یابم؛ اما…
اما مقدسات ماندگار نیستند. به یک نوع و یک رنگ نمی‌مانند. نمی‌توان آن‌ها را به همان وجهی که صدها سال یا حتی دو سالِ پیش از این بوده‌اند، پذیرفت‌شان.

اگر می‌گویم هیچ‌گاه نتوانستم به‌سوی خواسته‌های عمیقم پرواز کنم، به همین دلیل است. به همین دلیل که همیشه شکی و آتشی به جانم افتاده و زمینم زده. ناامیدی برای من همان لحظه است.

آیا ناامیدی‌ام را درک می‌کنی؟ می‌خواهم پاسخ روشنی برای سوال‌هایم بیابم اما ناتوانم. همیشه ناتوان بوده‌ام و حالا که مقدساتم را با سوال‌های ریز و درشت رد کرده‌ام، آرزوها در نزدِ من رنگِ دیگری به خود گرفته‌اند.

می‌خواهم این ترس را کنار بگذارم و از نو به ایمان رو بیاورم. پروردگارِ ما آدم‌ها بسیار بخشنده است و اگر من مدتی از او دور شوم، او لحظه‌ای هم از من دور نمی‌شود و می‌توانم دلخوش به نگاه‌های همیشگیِ او باشم.

مقدسات را بازمی‌یابم و باز برایت ازشان می‌نویسم. راستی تو هم برای من بنویس. آیا می‌توانی به ایمانت، و گاهی هم به خودت شک کنی؟

۱۶ آبان ۹۹

2 دیدگاه روشن شَک

  • سلام بر نویسنده ی توانا 🌹🌺🌹
    گذشته از شک
    اعتمادی نیست به هیچ وجه
    اعتقادم این است اگر یک لحظه اعتماد کنم، یعنی باختم البته ابن اعتقاد است، همیشه به آن پایبند نمی مانم و هر وقت نماندم گرفتار غرور شدم.
    من عاشق این ترفند خدام که اخبات را آفرید و آن را یک مقام معنوی قرار داد. مخبت کسی است که بین خوف و رجاست نه مطلق ناامیده نه مطلق مطمئن بین این دوست و خدا همینو میخاد.
    اعتماد به ایمان خطرش غرور است
    بی اعتمادی به خود عالی است اما تا آنجا که به دام یاس نیفتی

    • سلام فاطیمای عزیز
      شکَ و یقین، هردو می‌توانند در یک لحظه وجود داشته باشند.
      شک می‌کنیم چون نیاز داریم گاهی تجدیدِ قوا کنیم و اعتقادمان را بازیابیم. یقین داریم چون به آن طنابی که ما را وصل می‌کند به سرچشمهٔ حیات، چسبیده‌ایم و دل‌مان نمی‌آید رهایش کنیم.
      چیزی دربارهٔ اخبات و مخبت نمی‌دانم، اما حالا از تو آموختم.
      بودن میانِ امید و ناامیدی، می‌تواند ایمانی بسازد زیبا. ایمانی که نه ریا دارد و نه بهشت‌خواهی.
      بی‌اعتمادی به خود هم همینطور. باعث می‌شود از آدم‌های دیگر به خودمان رجوع کنیم و کمتر دیگِ زندگی دیگران را هم بزنیم.
      ممنون از تو و این کامنت زیبایت.
      مستدام باشی (:

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

دسته‌ها

بایگانی تاریخ خورشیدی