سلامِ دوباره

از آخرین روزهایی که هرروز برای سایت می‌نوشتم دو ماه می‌گذرد. دو ماه می‌گذرد و دو ماه یعنی شصت روز. یعنی شصت روز سکوت و سکون. تمام این دو ماه را  یک گوشه ایستادم و گذرِ روزها را تماشا کردم. پای کتابخانه‌ام ایستادم و همه‌چیز و همه‌کس را به یاد ‌آوردم. با موسیقی‌ها اشک ریختم و سرم را به‌زیر انداختم و هیچ نگفتم. خاصیتِ این روزها این بود که از سایه‌ی خودش که می‌افتاد روی دیوار و با هرتکانم بزرگ و کوچک می‌شد هم می‌ترسیدم. خیال می‌کردم او می‌تواند در این تاریکی و سکوت مرا سر به نیست کند وهیچ‌کس هم حالی‌اش نشود که من از فردا نیستم و بعد از فردا هم دیگر نباشم و به هیچ‌کجای جهان هم برنخورد. این جمله‌های بی‌سروته توی سرم می‌چرخید و نوشتن را از من گرفته بود. دست از کاغذ و خودکارم شسته بودم. هیچ سراغشان نمی‌رفتم. به‌همه‌چیز فکر می‌کردم اما هیچ‌چیز نمی نوشتم. در ذهنم یک الم به‌پا شده بود که «چیزی برای نوشتن وجود ندارد.» یک مشت تلخی که خودم هم ازشان فراری بودم و نمی‌دانستم چطور صبح‌ها را به شب برسانم که اشکِ کمتری ریخته شود. روزها می‌گذشت. می‌گذشت و می‌رفت و من با خودم هم بیگانه شده بودم. بیگانه از این جهت که هیچ احساسِ پیش‌برنده‌ای درون دلم وجود نداشت. ناامیدی که باشد، آدم آن‌قدر می‌دود که دیگر خسته می‌شود. یک جایی می‌ایستد و نفس‌نفس می‌زند و وقتی برمی‌گردد، می‌بیند مسیر آن‌قدرها هم سخت نبود و او بی‌دلیل خودش را میانِ یک مشت فکرِ عذاب‌آور غرق کرده. همین فکر که اشتباه کرده، او را سرِ پا می‌کند. او را بازمی‌گرداند به امید و ایمان و جوانه زدن. او را بازمی‌گرداند به خودش که پیش از این دویدن‌ها بوده. به آدمی که در اوجِ ناامیدی توانسته خودش را احیا کند.


روزها گذشت ولی شب‌ها کش آمدند. شب‌ها دراز شدند و مرا نگه داشتند در تاریک‌ترین نقطه‌ای که حتی توانِ دیدنِ روزهای گذشته را هم نداشتم. ایستاده بودم. نمی‌دویدم. ایستاده بودم در سکوت و سکون و گاه اشک و سر به زیر انداختن از بابت شرمندگی برای روزهایی که منتظرِ من بودند تا بازگردم و از سرِشان بگیرم اما من در تاریکیِ شب پنهان می‌شدم و شبیه‌ِ آدم‌های ترسو به همه‌چیز فقط نگاه می‌کردم. توانِ ناامیدی هم نبود. اصلا احساسی نبود که بتوانم از امیدواری یا ناامیدی تمییزش دهم. لبه‌ی پرتگاه ایستاده بودم و هیچ فکری نبود که بتواند مرا پرت کند پایین و هیچ‌چیز هم از ترسِ سقوط نجاتم نمی‌داد. گاهی منتظرِ دستی بودم که دراز شود و مرا در آغوش بگیرد و گاه هم منتظر بودم تا دستی چنگ بیاندازد و مرا از آن همه ترس نجات دهد. روزها می‌گذشت. شب‌ها که زمین سبک‌تر می‌چرخید، من هم آرام‌تر به غم‌هام می‌رسیدم. تاریکی پررنگ‌تر بود اما ترس‌ها در شب به جانم می‌نشستند و مرا به آرامش کمی نزدیک‌تر می‌کردند. یک جایی از فیلم شب‌های روشن آن مرد به هانیه توسلی گفت:‌«انتظار خودِ خودِ عشق است.»
آری. آدم در انتظار ریزش می‌کند. همه‌چیز را از دست می‌دهد. به نقطه‌ای که باید، خیره می‌شود و هرگاه از آن انتظار خسته شد، چشم می‌بندد و همان‌جا قدم برمی‌دارد. نمی داند به کدام سمت اما قدم برمی‌دارد و خودش را می‌سپارد به سرنوشت که یا او را به سقوط می‌رساند یا نجات. چشم‌هام را بستم. در آخرین ورزها به‌روی هراحساسی چشم‌هام را بستم و قدم برداشتم و همان صدمِ ثانیه‌ای که قدم از لبه‌ی طیغ برمی‌داشتم، ناگهان در دلم احساسی زاده شد. در همان صدمِ ثانیه‌ای که ترس از سقوط می‌توانست مرا به نیستیِ پایینِ لبه بکشاند، حسِ تازه‌ای در قلبم روشن شد. دستم را گرفت. من دست‌های او را لمس کردم. او آن‌جا بود. مرا در آغوش گرفت و غم‌هام را با من، روی زمین گذاشت. آن ترس همچنان بود و برای دور شدن از آن لبه باید سفری را شروع می‌کردم. باید می‌دویدم و تا می‌توانستم از آن‌جا دور می‌شدم. دور می‌شدم و هیچ‌گاه زندگی را آن‌قدر جدی نمی‌گرفتم که نیامدن‌ها بتواند تا مرزِ از هم پاشیدن بکشاندم.

2 دیدگاه روشن سلامِ دوباره

  • سقوط و سقوط… همه‌مان برلبۀ سقوط ایستاده‌ایم. گاهی دوریم و گاهی نزدیک. گاهی از دور می‌بینیمش و گاهی لمسش می‌کنیم. به گمانم همه‌مان به سقوط احتیاج داریم. به سقوطی که ما را تغییر دهد. به سقوطی که این زخم‌ها را در مقابلمان نمایان کند. سقوطی سراسر تاریک. هرچند سقوط‌ها انکار ناپذیرند اما ضروری‌اند و مفید. انگار که تکه‌هایی سیاه از خودمان را به نمایش می‌گذارند و آن‌وقت که با تک‌تکشان مواجه شدیم ما را التیام می‌دهند. به گمانم پس از هر سقوط تغییری جدید در پیش خواهد بود. تغییری که ما را به مسیری جدید سوق می‌دهد.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی