سعدی و معنای دیگری

داشتم غزلی از سعدی می‌خواندم. البته که غزل معروفی‌ست. ادبیاتی‌ها آن را می‌شناسند و موسیقی‌دوست‌ها هم آن را با نوای محمدرضا شجریان شنیده‌اند.
غزلی‌ست عاشقانه و ذوقی. سعدی از این نوع غزل‌ها بسیار دارد و در سرتاسرِ دیوانش می‌توان از این دست غزل‌ها یافت و هزاران‌بار حظ برد.

سعدی می‌گوید:

ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

شیراز در نبسته‌ست از کاروان ولیکن
ما را نمی‌گشایند از قید مهربانی

اشتر که اختیارش در دست خود نباشد
می‌بایدش کشیدن باری به ناتوانی

خون هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بردی به دلستانی

صورت نگار چینی بی خویشتن بماند
گر صورتت ببیند سر تا به سر معانی

ای بر در سرایت غوغای عشقبازان
همچون بر آب شیرین آشوب کاروانی

تو فارغی و عشقت بازیچه می‌نماید
تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی

می‌گفتمت که جانی دیگر دریغم آید
گر جوهری به از جان ممکن بود تو آنی

سروی چو در سماعی بدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی

اول چنین نبودی باری حقیقتی شد
دی حظ نفس بودی امروز قوت جانی

شهر آن توست و شاهی فرمای هر چه خواهی
گر بی عمل ببخشی ور بی‌گنه برانی

روی امید سعدی بر خاک آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایه الامانی

اول که خواندمش، به یاد دوستی افتادم و خواستم آن را بی‌وقفه برای او بفرستم. آخر با همان مصراع اول به یاد او افتادم و خیال کردم با خواندن این غزل حال خوبی نصیب دلش می‌شود.
اما بعد خیال کردم که شاید چندان هم کار زیبایی نباشد. زیرا که هرچه در خواندن غزل پیش می‌رفتم، درمی‌یافتم که معنای برخی مصراع‌ها و واژه‌ها برایم غریب‌اند و نمی‌توانم معنای‌شان را همان بار نخست فهم کنم. دوسه‌بار غزل را خواندم و به واژه‌ها بیشتر توجه کردم. برخی واژه‌ها را حتی از متن بیرون کشیدم تا دریابم که بیرون از بافت این مصراع و شعر چه معنایی داشته و سعدی معنای دیگر را چگونه به جان واژه‌ها تزریق کرده. بعضی از ترکیب‌ها را تا به حال نشنیده بودم و برای فهم‌شان نیاز بود سری به شرح بزنم. اما راستش همان ترکیب‌ها و عباراتی را که خودم گره از مشکل‌شان باز می‌کردم، عمیق‌تر بر جانم می‌نشستند.
نمی‌تواستم همان بار اول، صرفِ یادآوری یک‌ دوست در ذهنم، خودم را از فهم شعر محروم کنم. غزل را چندین بار خواندم تا دوستم را میان شعر ببینم و آن دیگری‌ای که سعدی در اشعارش از او سخن می‌گوید بشناسم و بتوانم دوستِ مهربانم را در میان این معناها مجسم کنم و سپس دومرتبه او را، دوستم در معنایی متعالی را به خاطر آوردم.

دهم آبان ۹۹

این نوشته را بعدها، هرگاه از سعدی بیشتر خواندم و معنای عیمق‌تری را از غزلیات و حتی حکایت‌های او فهم کردم، گسترش می‌دهم و باز هم ادامه‌اش می‌دهم.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

دسته‌ها

بایگانی تاریخ خورشیدی