زنده‌ام؛ پس روایت می‌کنم

همهٔ جهان را تیره می‌یابم. امن‌ترین نقاطِ جهان هم که دوست می‌داشتم و خیال می‌کردم می‌توانم روزی در آن‌جا با خودم خلوت کنم، تبدیل به لکه‌های سیاه و تاریک شده‌اند روی نقشه.

پیاده‌روی‌ها و فکر کردن‌های همیشگی‌ام را از دست داده‌ام. کتاب‌ها را نیمه‌کاره رها می‌کنم و می‌روم سراغِ دفترم. از کاغذ و قلمم کاری برنمی‌آید، موسیقی را پلی می‌کنم. آن لحظات هم چیزی دستگیرم نمی‌شود، خیال می‌کنم شاید بشود با دوسه قطره اشک موضوع را جمع کرد؛ اما اشک و آه هم آرامم نمی‌کنند.

برادرم هرلحظه می‌آید و چیزی می‌گوید، با غم نگاهم می‌کند و لب ورمی‌چیند. می‌خواهد چیزی بگوید اما انگار بغض راه گلوش را گرفته باشد، توپش را بغل می‌گیرد و می‌رود.

می‌خواهم از پشت پنجره‌ها به نورِ خورشید برسم؛ اما همه‌جا تاریک است و سرد. ماه هم نمی‌تابد. پس ستاره‌ها کجا رفتند؟
به آسمان نگاه می‌کنم و باز همهٔ جهان را تیره می‌یابم. آدم‌ها چجور باید خودشان را میانِ این تاریکی‌ها جست‌وجو کنند؟ چجور باید زنده ماند میانِ تاریکی‌ها؟

برادرم باز هم می‌آید. می‌آید و روی صندلیِ چرخ‌داری که جز قیژقیژ کردن‌های مداوم کاری ازش برنمی‌آید می‌نشیند و چرخ می‌زند. من ولی خیره‌ام به جلدِ سیاهِ کتابی از مارکز.
چند ماهی می‌شود که خواندنش را شروع کرده‌ام؛ اما هربار کنارش گذاشته‌ام. هربار کتابِ دیگری را دست گرفته‌ام و دوصفحه خوانده‌ام و باز آمده‌ام سراغِ همین کتاب. کتاب‌های دیگر که دلزده‌ام می‌کنند، می‌آیم و این کتاب را که چندان جلدِ زیبایی هم ندارد، بغل می‌گیرم و چندخط می‌خوانم.

برادرم روی صندلی چرخ می‌خورد و برای خودش چیزهایی زیرِ لب زمزمه می‌کند. این‌بار، متفاوت از تمام دفعات قبل است. از صدایِ عذاب‌آورِ صندلی جیغ نمی‌کشم و به برادرم نمی‌گویم که دست از چرخ خوردن بردارد.

چشم از کتاب می‌گیرم و خیره می‌شوم به برادرم که آرزوهایش را از هرآدمی روی کرهٔ زمین به خودش نزدیک‌تر می‌داند. آخر می‌خواهد فوتبالیست شود. از آن وقتی که توانست معنای آفساید را بفهمد، این آرزو را توی دلش کاشت و با خودش عهد بست که یک روز در ورزشگاه‌ چند هزارنفریِ لندن تشویق شود.
من او را، و عشقی که او را زنده نگه داشته ستایش می‌کنم. به‌قول خودش آدم اگر آرزو کند، همه‌چیز حل می‌شود.

می‌خواهم با او چیزی از آرزوهایش بگویم اما مجالم نمی‌دهد. نگاهش را دوخته به کتابِ مارکز. من هم خیره می‌شوم به کتاب. سیاه است، قبول دارم؛ اما نثرِ زنده‌ای دارد. روان و خواندنی.

می‌گوید: «گفتی نامِ سایتت چیست؟»
می‌گویم: «سایتِ من؟ شکریفادات‌آی‌آر؟ زنده‌ام که روایت کنم.»
«اِ، این کتاب هم اسمش همین است. نوشته، نوشته زنده‌ام که روایت کنم. تو دیده بودی؟»
«بله، دیده بودم. اصلا از روی همین کتاب عنوان سایتم را انتخاب کردم.»
«خوب، روایت [کردن] یعنی چی؟»
«یعنی قصه گفتن، داستان ساختن. نمی‌دانم، چیزهای واقعی را با چیزهای غیر واقعی مخلوط کردن و تعریف کردن.»
«یعنی تو زنده‌ای که این کارها را بکنی؟»
«دوست دارم این‌جور باشد؛ اما نمی‌توانم.»
«چرا؟ خوب اگر زنده‌ای، پس چرا روایت نمی‌کنی؟»

نگاهش می‌کنم. چشم‌هایش صادقانه به من نگاه می‌کنند. پرسان و جست‌وجو‌گر. انگار می‌خواهند سر از کارِ منِ درمانده درآورند. سرش را تکان می‌دهد و می‌خواهد بداند که چرا روایت نمی‌کنم!

ناگهان برقی درون چشم‌هاش می‌بینم. او سرش را تکان می‌دهد و آن نور درخشان‌تر می‌شود و خودش را می‌رساند تا قلبم. توی رگ‌هایم اتفاقی می‌افتد. بلند می‌شوم و باوجودِ کرونای احتمالی، بغلش می‌گیرم. انگار زنده شده‌ام. پس باید روایت کنم.
باید واژه‌ها را بگیرم توی دستم و از آن‌ها جمله بسازم. شاید چندان کارِ مهمی نباشد؛ اما فقط همین یکی برایم باقی مانده. دیگر با هیچ‌چیز نمی‌توانم زنده بمانم، الا روایت.

برادرم را نگاه می‌کنم و به چشم‌هاش می‌گویم: «تو راست می‌گویی. من زنده‌ام، پس باید روایت کنم.»

2 دیدگاه روشن زنده‌ام؛ پس روایت می‌کنم

  • پس روایت کن… از تمام آنچه که تا به الان در پس ذهنت گیر افتاده است. روایت کن تا بتوانی مجدد به آرامش برسی…
    آن کتاب را بر روی پر قو نگه دار. با وجود سیاهی جلدش تو را به زندگی بازگردانده. تبریک می‌گویم بابت این تولد مجدد:)🌱

    • روایت، روایت، روایت…
      محدثه جانم، گاهی گمان می‌کنم روایت‌‌های خیالی بودند که مرا به زندگیِ حقیقی برگرداندند. درستش هم همین است.
      روایت هست و نجات می‌دهد و تولد می‌آفریند.
      هرچه هست، در روایت است (:
      از مهربانی‌ات و جملاتِ نابت متشکرم. مانا باشی عزیزِ دلم.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

دسته‌ها

بایگانی تاریخ خورشیدی