رازی‌ست واژه‌ها

وقت‌هایی که نمی‌نویسم، ترس از جا برم می‌دارد. هرلحظه دور و برم را از نظر می‌گذرانم و چشم می‌چرخانم تا یک وقت واژه‌ها فراری نشوند از من. یک وقت مرا به حال خودم رها نکنند.

وقت‌هایی که نه قلم و خودکاری به دست دارم و نه کتابی یا دفترِ شعری، دلم شور می‌زند. شورِ واژه‌هایی را می‌زند که نیستند. اصلا می‌گویم دلتنگ. همهٔ آن لحظه‌ها دلتنگِ واژه‌ها می‌شوم.

اما وقت‌هایی که واژه‌ها هستند و من و دنیای اطرافم را می‌شنوند و ما را فریاد هم می‌زنند، آرامش می‌نشیند به دلم و لبخند هم روی لب‌هام.

اما واژه‌ها آشکار نیستند. اصلا در این دنیا نیستند. باید به قول آن آقای شاعر که نامش را به خاطر ندارم، در دنیای فکر و خیال دوید. باید دوید و دست‌شان را گرفت و نشاندشان روی کاغذ. آن‌ها اینطور آرام می‌گیرند.

راستش واژه‌ها مشتاقِ چنین نیازی هستند. نیازی که ما را به‌سوی آن‌ها می‌کشاند واما ما با نازِ آن‌ها موجه می‌شویم. می‌نویسیم‌شان، هزاربار کاغذها را مچاله می‌کنیم اما آن‌ها خودِ واقعی‌شان را به ما نشان نمی‌دهند.

باطنِ واژه‌ها همیشه پنهان است و جهان نیازمند کسی‌ست که نه تنها نویسنده، بلکه کاشف آن‌ها باشد. به‌سوی آن‌ها بدود. در آغوش‌شان بگیرد و هیچ‌گاه رهاشان نکند.

و روزی که آن آدم پیدا شود و جداییِ خودش از واژه‌ها را محال بداند، زیباترین طلوع اتفاق می‌افتد. نه فقط برای آن فرد، بلکه برای جهان. واژه‌ها معجزه می‌کنند. در طلوع و غروبِ آدم‌هایی که قصه‌هاشان را روایت می‌کنند و ماندگاری می‌بخشند بهشان.

و من در جستجوی آن احساس ناباب هستم. آن احساس و آن شوق که پنهان است. شاید در خیال و در فکرِ من شناور باشد؛ اما برای بیانش باید کاشف بود. کاشفی که رازِ همهٔ واج‌ها را هم می‌داند. راستی من خیال می‌کنم اگر این واج‌ها نبودند، خورشید خیلی زود غروب می‌کرد. زیرا هیچ‌کس منتظرِ طلوعش نبود.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

بایگانی تاریخ خورشیدی