ذهنی که با من مهربان است

خیره شده‌ام به سقف سفید اتاق. چند دقیقه‌ای می‌شود که نورِ شدید لامپ که از میان سقف به یک میله و سیم آویزان شده، چشم‌هایم را آزار می‌دهد؛ اما من مصرانه به سقف و آن همه رنگِ سفید خیره‌ام.

طولی نمی‌برد که چشمانم به آن نور سفید عادت می‌کند و دیگر دردی متوجه چشم‌هام نمی‌شود. کتاب را، نیمه باز گذاشته‌ام روی شکمم. خیره‌ام به سقف.
فکرم دارد از سقف هم بالاتر می‌رود. می‌بینم‌اش.

ناگهان صدایی از درونم برمی‌آید و مرا بر آن می‌دارد تا صدای رویاهایی باشم که دارند توی غزم بالا و پایین می‌پرند. دست می‌اندازم و از زیر بالش موبایلم را برمی‌دارم و ضبط صوت را روشن می‌کنم. آنچه در ادامه می‌خوانید، صدای رویاهای من است. رویاهای صداداری که بعدها تبدیل‌شان کردم به واژه‌ها.

سلام. می‌دانم به چه فکر می‌کنی. می‌دانم عجب فعلِ اشتباهی‌ست برای تو. دارم می‌بینم فکرهایت را. و می‌بینم چگونه در تلاشی که مرا هم به اندیشیدن واداری. تو میل داری به پرواز. می‌دانم (دلم نمی‌خواهد بدانم!) پشتِ همهٔ پنجره‌ها به امید پرواز ایستاده‌ای.

چشم‌انتظار بارقه‌ای هستی از نور که بر تو بتابد و واژه‌ها را بسراند میان دست‌های من. اما اندکی آرام باش جان من. تو هزاران واژه را درون خودت پنهان کرده‌ای و گاه، هرچه من التماست می‌کنم از آن‌ها رخ نمی‌نمایی.

و البته می‌دانم (!) مقصودت چیست. می‌خواهی قبل از هرچه، قبل از آنکه به آغوشِ واژه‌ها درآیی، به پرواز بروی. پرواز کنی و از این دیوارها بیرون بزنی. می‌خواهی فراتر باشی. فراتر از همهٔ لحظات. اما جانِ من! فراتر از واژه‌ها هم مگر داریم؟

آه ذهنِ من! آرام باش. من فقط همین دوتا دست را دارم که از بد یا خوبِ روزگار، فقط با یکی‌شان می‌توانم واژه‌ها را از تو قرض بگیرم. لطفا مجالی بده تا قلم و کاغذ کمی بیاسایند.

این چنین که گاهی من از تو دلخور می‌شوم و گاهی هم تو از من می‌رنجی، تلکیفِ واژه‌ها چه می‌شود این وسط؟ کدام‌مان بکاردشان میانِ صحرای ذهن و کدام‌مان شکوفایشان کند میان خط‌های کاغذ؟

من هیچ نمی‌خواهم تو را از پرواز میان آسمان خیال بازدارم. نه هیچ‌گاه چنین خیالی بر من و تو نگذشته اما گاه واژه‌ها را از پشتِ پلک‌های من قایم می‌کنی. می‌دانم (!) بارها پیش آمده که بی‌اعتنا نسبت به دست‌های محتاجم و برای خودت به پرواز رفته‌ای.

ذهنِ من! باید واژه‌ها را نشانم بدهی. آن‌ها متعلق‌اند به من و تو. قرار است با هم پرواز کنیم و آن‌گاه که به‌تنهایی بال درمی‌آوری و می‌روی برای خودت به آن سوی ابرها، من اینجا تنها می‌مانم.

این نورِ سفید لعنتی هم هرچند گرما نمی‌بخشد، اما هست. هست و تاریکی را شکست می‌دهد. می‌خواستم به پدر بگویم یک لامپِ زرد بیاورد تا از سرمای این نورِ سفید رها شوم‌؛ اما دلم نیامد. او همیشه با من، با ما بوده. هرگز هم نور و وجودش را از من پنهان نکرده.

ذهنِ من! می‌بینی؟ همین حالا هم، همان لامپِ سفید این واژه‌ها را رساند میان کاغذی که خطوطِ سفیدش دارند تمام می‌شوند. تو هم بودی. می‌دانم. اما ما که تنها نیستیم. همه برای هم قدمی برمی‌داریم تا گشایشی حاصل شود.

تو هم مهربان باش با من. شبیهِ همین حالا ناتلنگی نکن. واژه‌ها را بده و پرواز بگیر اژ من. قول می‌دهم همسفرِ خوبی برای نوشتنِ رویاهایت باشم.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

بایگانی تاریخ خورشیدی