در تاریکی

آدم خوب تهی می‌شود. صفرِ صفر. جوری که اگر خودش را توی آینه ببیند، با تکه‌هایی مواجه می‌شود که شاید هیچ ربطی به او نداشته باشند.

سرش را می‌بیند که پر است از توهم‌ها و خیال‌های عجیب. توی گوش‌هاش فقط صدای جنگ می‌شنود و درگیری. کمتر چشم‌هاش را باز می‌کند و کمتر عمیق می‌نگرد. دستانش آشفته‌تر از هرلحظه‌ای، هیچ واژه‌ای برای روایت قصه‌ها ندارند. پاهاش هم راه نمی‌روند. ایستاده‌اند و با چشم‌هایی تاریک به جایی خیره شده‌اند.
به کجا؟ من نمی‌دانم.

آدمیم خوب. گاهی تمام می‌شویم. هرقدر هم واژه ردیف کنیم و خودمان را جا بدهیم میانِ آن‌ها، گاهی نیاز داریم که نه بشنویم، نه بگوییم، نه بخوانیم و نه هزاران فعل دیگر که به کارِ هیچ آدمی نمی‌آید.

آدمِ این‌جور وقت‌ها فقط باید بماند. نه چپ برود نه راست. همینطور بماند. در تاریکی و ظلمت هم شده، باید بماند و صبوری کند. باید خودش را، همان‌طور از هم گسیخته و وارفته بپذیرد.

اما آدمِ این‌جور وقت‌ها ذهنش به صبوری قد نمی‌دهد که. همان‌طور ایستا و بی‌نفس، چطور خودش را به صبوری برساند؟ آخر چطور؟

آدم‌ها شاید درونِ آینه چندان وجهٔ زیبایی نداشته باشند؛ اما وقتی آدمِ دیگری مقابل‌شان می‌ایستد و دستشان را می‌گیرد، ناگهان سیاهی‌ها کنار می‌روند. گرما به تن بازمی‌گردد و واژه‌ها می‌نشیند به دلِ دست‌ها.

آن آدم آمده تا از صبوری بگوید. از انتظار برای ماندن در سیاهی تا آمدن نورها و روشنایی. اما راستش کسی چه می‌داند؟ شاید دستش را نگیریم. شاید پس بزنیم آن لحظه را و تمام شود همهٔ آن انتظار و صبر و آن هنگام خیلی چیزها تمام می‌شوند.

من می‌گویم در تاریکی بمانیم اما با دیدن کوچک‌ترین نوری، چشم‌ها را بگشاییم و لبخند بزنیم. آن وقت آن تکه‌های از هم گسیخته و آن اعضای درهم‌وبرهم، چفتِ هم می‌شوند و قدمِ اول و واژهٔ اول اتفاق می‌افتد.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب

بایگانی تاریخ خورشیدی