درگیری‌هایم را دوست دارم

مادرم می‌گوید: «به این مسئله هم فکر می‌کنی؟ واقعا ارزش‌اش را دارد؟»

می‌گویم: «بله. این مسئله مهم‌ترین فکرمشغولیِ من در زندگی است. بیشتر از هردرگیری دیگری این روزها فکرم را مشغول به خود کرده.»

اما مادرم معتقد است که این مسئله اهمیتی ندارد و چند سال بعد، حتی لحظه‌ای هم این موضوع را به یاد نخواهم آورد. می‌گوید حتی اگر همین حالا داستان را برای فردی هم‎سن و سال خودت تعریف کنی، قطعا به تو می‌گوید که از این بدتر هم داریم و بهتر است فکرت را بیخود و بی‌جهت درگیرِ مسئله‌ای نکنی که تغییری در روند پیشرفت تو ایجاد نمی‌کند.

بله کاملا درست است. من این را می‌دانم؛ اما این موضوع برای من حیاتی شده و وقتی موضوعی برای من حیاتی می‌‌شود، روی تصمیم‌ها و هرقدمی که برمی‌دارم تاثیر می‌گذارد. این مسئله تمام جنبه‌های زندگی‎ام را دربرگرفته و حتی لحظه‌ای هم دست از سر من برنمی‌دارد.

راستش وقتی این چنین از همۀ کارهام می‌مانم و تمرکز می‌کنم روی یک موضوع و مدت‌ها فکرم را درگیرش می‌کنم، اگر قدمی برندارم و چیزی درباره‌اش دستگیرم نشود و رهایش کنم به حال خودش، بیشتر و بیشتر در سرگردانی می‌مانم و آن وقت فاجعۀ روزمرگی رخ می‌دهد. حالا بیا و درستش کن.

بله می‌دانم که روزها بعد، شاید آن وقت که دیگر در این مرحله نباشم، سروکلۀ درگیری‌ها و فکرمشغولی‌های دیگرِ به‌مراتب سهمناک‌تری پیدا شود که از این یکی هم سخت‌تر حل شود؛ اما حالا ناگزیرم به ماندن و خواندن درباره‌اش. من ناگزیرم.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

دسته‌ها

بایگانی تاریخ خورشیدی