جان مالکوویچ بودن

آیا هویت من جسم من است یا خیالات و افکاری که از ذهنم و جدای از بدنم می‌گذرد؟ این سوالی بود که در سرتاسر فیلم از ذهنم می‌گذشت. آیا همۀ اتفاقاتی را که درون من رقم می‌خورد، جسم دیگری و حتی انسان دیگری می‌تواند ببیند؟ آیا ذهن دیگری و جسم دیگری می‌تواند ما را کنترل کند؟


چارلی کافمن برای ما از سفری می‌گوید که در واقع محال است؛ اما تک‌تکِ ما در خیالات‌مان آرزوی آن را داریم. او می‌خواهد با سکانس‌ها و دیالوگ‌های فراوان از بحران‌های فردی و درونی سخن بگوید و سپس آنچه فانتزی‌های خیال خودش بوده روایت کند. برای او هیچ مانعی وجود ندارد. می‌توان در جسم دیگری زندانی شد و کنترلش کرد و بعد هم ذهنش را پس زد و به آرزوهای خود دست یافت.


اما از نظر من این یک نوع خیانت به جسم‌هاست. وقتی جسم ما در جسم آدم دیگری که تواناتر از ماست زندانی می‌شود، در واقع تنها از امکاناتِ جسم او بهره می‌گیرد و سپس ذهن او را هم به خدمت خودش و امیالش درمی‌آورد. این به خدمت درآوردن باعث می‌شود جسم ما و ذهن او دیگر ادامه نیابند.


جان مالکوویچ بودن جدال بر سر خود یا دیگری بودن است. بالاخره می‌خواهید آدم دیگری باشید یا ترجیح می‌دهید در همین جسمی که متعلق به شما بوده و هست باقی بمانید؟ پاسخی که کافمن به ما نمی‌دهد و پایان گنگِ فیلم همه‌چیز را بدتر هم می‌کند. شخصیت اول از قدرت دست‌هایش بهره می‌گیرد و هرگاه به جسم جان مالکوویچ سفر کند می‌تواند او را مال خود کند. این قدرت را دیگر شخصیت‌های فیلم ندارد و البته فقط امکان سفر به درون جان مالکوویچ وجود دارد.


در یکی از سکانس‌ها جان مالکوویچ به درونِ خودش می‌رود و آنگاه دنیایی را می‌بیند که همه‌چیز و همه‌کس او هستند؛ اما در سنین و نقش‌های متفاوت. درون او وحشتناک است. همه‌چیز جان مالکوویچ است و هیچ واژه‌ای جز جان مالکوویچ بیان نمی‌شود. او از این اوضاع وحشت می‌کند و از درون خودش بیرون می‌زند. البته او دوست هم ندارد که دیگران به ذهن او سفر کنند. چون ذهنِ او فقط متعلق به اوست؛ اما دیگران از این تجربه به شگفتی یاد می‌کنند. آن‌ها حتی جنسیت او را خوش دارند.


چه می‌شود؟ آیا سفر به درون بی‌معنا و ترسناک است؟ اگر هرکدام از شخصیت‌ها به درون خودشان سفر می‌کردند، این چنین رنجی به سراغشان می‌آمد که آن‌ها را به فرار وادارد؟ و چرا سفر به درونِ آدمی دیگر می تواند هیجان‌انگیز باشد؟ مگر خودمان چه عیبی داریم؟ چرا در بیرون و ظاهر ما همه‌چیز به خوشی می‌گذرد؛ اما همیشه درون ما جنگی‌ست که خودمان هم از آن رنج می‌بریم؟ چرا دیگران حتی زمانی که به درون ما سفر می‌کنند هم این رنج را نمی‌بینند؟
یک عالم سوال دیگر در ذهن من شکل گرفت اما فیلم در عین حال توانست پاسخ‌هایی هم به من بدهد.

جان مالکوویچ به کدام سوال پاسخ می‌دهد؟

به ما می‌گوید که آدم‌های دیگر با ما به این دنیا نیامده‌اند، با ما رشد نکرده‌اند، با ما تجربه نکرده‌اند؛ پس نمی‌توانند درون ما را از آن خود کنند. درون ما فقط برای ماست. تمام اجزای بدنِ ما، ما را فریاد می‌زنند؛ اما اگر بخواهیم آن قدرها در سفر به درون خودمان عمیق شویم در آخر دیوانه می‌شویم. مالکوویچ به ما می‌گوید که فاصله همیشه خوب است. حتی از خودمان، از درون خودمان.

جان مالکوویچ بودن به کدام سوال پاسخ می‌دهد؟

او پاسخ‌های هیجان‌انگیزی دارد. مثل اینکه جای یک آدم دیگری دنیا را دیدن و حس کردن فوق‌العاده است. چیزی که بیشتر آدم‌ها دوستش دارند؛ اما من می‌گویم که اگرچه جان مالکوویچ بودن و هر آدم و حیوان دیگری بودن عجیب و جذاب است؛ اما آنچه که در این دنیا انتظارش را داریم، خواندن افکار دیگران است. حتی اگر آنقدر از خودمان متنفر باشیم که بخواهیم جسم دیگری را تجربه کنیم (آنچه که در اصل تناسخ بیان می‌شود)، باز هم دنیا از نگاه خودمان و رسیدن به آرزوهایمان آن هم با جسمی که با آن متولد شده‌ایم طعم دیگری دارد.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.