بهترین قصه‌گو برنده است

چند روزی است که فقط داستان می‌خوانم، آن هم کوتاه. یک مجموعۀ داستان کوتاه از چخوف گرفته‌ام و  هرکدام از داستان‌ها را به همراه نقد و توضیحی که در پایان کتاب آمده می‌خوانم. چخوف بی‌نظیر است. تا به امروز چیزی از او نخوانده بودم و حالا انگار درهای دنیای تازه‌تر و ناب‌تری برای سفر کردن در دنیای داستان نویسی به روی‌ام گشوده شده. هنگام خواندن داستان‌هایش خیال می‌کنم خیره شده‌ام به یک تابلوی نقاشی. حتی رنگ‌ها را حس می‌کنم بس که تصاویر واقعی‌اند. کاش یک روز بتوانم کمی شبیه به او بنویسم (عجب!). البته چند روز پیش، یک داستان به تقلید از داستان همسرِ چخوف نوشتم. خوب قطعا هیچ‌گاه به توصیف‌های زیبا و خیال‌پردازی‌های چخوف نمی‌رسم اما همین‌قدر هم خوب است. حالا این داستان‌ها باید دومرتبه بازنویسی شوند. همین‌جور خام که نمی‌شود.

یک کتاب هم از مارکز می‌خوانم این روزها. نوشته‌های کرانه‌ای. این کتاب، مجموعه داستان‌ها و مقاله‌ها و دست‌نوشته‌هایی است که مارکز در جوانی آن‌ها را نوشته. به قول بهمن فرزانه، مترجم کتاب، آدم به بعضی داستان‌ها و نوشته‌ها که می‌رسد، شک می‌کند که جدی جدی نویسندۀ این‌ها همان مارکزی است که صد سال تنهایی را نوشته؟ بله، مارکزِ نوشته‌های کرانه‌ای همان مارکزِ صد سال تنهایی است و این نمایشی است که او به راه انداخته تا به ما بفهماند که فرآیند نوشتن و پخته شدن در این مسیر، سال‌ها زمان می‌خواهد و صبوری.

خوش به حالش! صبورانه نوشت و نوشت تا صد سال تنهایی‌اش شکل گرفت.

من صبوری او را ندارم. یعنی می‌دانم که باید صبر کرد اما در عمل خیلی ناتوان‌تر از این حرف‌ها هستم. اصلا من مارکز را جدای از قلم جذاب‌اش در تمام کتاب‌های‌اش، به‌خاطر عشقی که به نوشتن داشت دوست می‌دارم.  و البته چه جسارتی! نوشته‌هایی را که در جوانی نوشته بود، چاپ کرد. دم‌اش گرم!

راستی کتاب زنده‌ام که روایت کنم را هم هرروز ورق می‌زنم. این یکی را در سنین میان‌سالی نوشته و روایت واقعی زندگی خودش است. این کتاب هم بسیار خواندنی است. نثر جذابی دارد، با آن توصیف‌هایش. آدم دلش می‌خواهد اهل کلمبیا -شهری که مارکز در آنجا به دنیا آمد و همان‌جا هم مرد- می‌بود تا تصاویری را که مارکز خلق کرده با چشم‌های خودش می‌دید. بس که در کتاب‌های او همه‌چیز در عین واقعیت زیباست و آدم یک لحظه هم گمان نمی‌کند که در خیال سیر می‌کند و همه‌چیز دروغ است.

بهترین قصه‌گو برنده است. بله خواندن این کتاب را هم دیگر دارم به پایان می‌رسانم. دلم نمی‌آید وقتی خواندن‌اش تمام شد، ببرم و بگذارم‌اش کنار دیگر کتاب‌ها در کتاب‌خانۀ اتاق کنارِ حیاط. اصلا باز هم می‌خوانم‌اش، از نو . دومرتبه و چندمرتبه. تمام صفحات این کتاب برای من کلاس درسی بود که استادش بسیار زیبا و دلچسب سخن می‌گفت. راستش معلمِ دلخواه من کسی است شبیه به آنت سیمونز (وبلاگ‌اش را هم پیدا کردم). برای منی که عاشق داستان پردازی و قصه‌گویی در تمام لحظات هستم، این کتاب درس‌هایی داشت که خواندن‌شان هیچ‌گاه خسته و دل‌زده‌ام نکرد. دیگر راستی راستی باورم شد که حتی لامبورگینیِ نمی‌‌دانم مدلِ چند هم نمی‌تواند اندازۀ قصه‌گویی آدم را به آنچه که می‌خواهد نزدیک کند. انگار آدم‌ها تا قصه نگویند و سر و تهِ ماجراها را بهم وصل نکنند، نمی‌توانند زنده بمانند.

به هر حال بهترین قصه‌گو برنده است. شما اگر دوست داری، برو لامبورگینی‌ات را سوار شو!

راستی امروز چهارمین کتابی را که ویرایش کردم، تحویل دادم. درست است؟ نه. تقویم می‌گوید هفتۀ گذشته تحویل‌اش دادی و یک دنیا حال خوب هم همان موقع نشست کنجِ دلت. عشقی که به ویرایشِ کتاب‌ها و واژه‌ها دارم، کلی به من کمک می‌کند تا تلخی‌ها را کنار بزنم و تمام فکر و ذکرم را متمرکزِ همین واژه‌ها کنم. آهای شکریفا! با همین فرمان برو جلو  و البته صبور باش.

راستی کتاب‌هایی را که ازشان نوشتم، می‌توانی از سایت‌ها یا کتابخانه‌ها تهیه کنی و بخوانی.

کرونا اگر نبود، کتاب‌ها را می‌زدم زیرِ بغل و می‌آوردم تا بخوانی.

همسر و نقد همسر | آنتوان چخوف | ترجمۀ حمیدرضا آتش بر آب | انتشارات علمی و فرهنگی

زنده‌ام که روایت کنم | گابریل گارسیا مارکز | ترجمۀ کاوه میرعباسی | نشر نی

نوشته‌های کرانه‌ای | گابریل گارسیا مارکز | ترجمۀ بهمن فرزانه | نشر ثالث

بهترین قصه‌گو برنده است | آنت سیمونز | ترجمۀ زهرا باختری | نشر اطراف

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

دسته‌ها

بایگانی تاریخ خورشیدی