اندوهِ مادرانه

جنگ در تمام ابعادش اتفاقی نبود که بگذرد و تمام شود. جنگ ادامه پیدا کرد. همان جا، گوشه‌ی طاقچه‌ی خانه. آن جا که قاب عکسی لبخند می‌زد. همان جا که مادری هر روز دستمال به دست می‌گیرد و گرد زمانه را از لبخند پسرش پاک می‌کند که مبادا غبار بنشیند روی پیرهنِ سفید و اتوخورده‌ی پسرش. جنگ همان جاست. همان جا که مادری با قلبی چروکیده، تمام قوایش را جمع می‌کند تا مبادا نگاهِ اندوهگینی بدوزد به پسرش.


باز هم شیار ۱۴۳ را دیدم. باز هم پا به پای مش‌الفت اشک ریختم و به صداهایی که از رادیوش پخش می‌شد و نام اسرا را اعلام می‌کرد گوش دادم. توی کوچه‌ها پابرهنه دویدم و هرگاه که خبری آمد و تماسی وصل شد، ضربان قلبم بالا رفت و خدا را شکر کردم. هربار که فیلم را می‌بینم، هیچ صحنه‌ای پیش چشم‌هام تکراری نیست. هرچند دیالوگ‌های فیلم را از حفظم. آن‌جا که مش الفت در معدن نشسته و خطاب به سید علی بمون می‌گوید: «دلم مثلِ این کوره‌ی مذاب می‌جوشه و هی اَلو می‌کنه.» قلبم تیر کشید و تهِ دلم خالی شد.


رنجِ مادرانه‌ای که مش‌الفت تجربه می‌کند آنچنان عمیق است که تنهایی و انزوا را سهم و حق خودش می‌داند. او نیمی از جانش را رها کرده میان میدان جنگ و حالا در بی‌خبری از او به‌سر می برد. آیا جانِ سرگردان آدم می‌تواند راهی پیدا کند به شادی؟ در سکانس آخر فیلم که فردوس خبرِ بازگشت یونس را به مش‌الفت می‌دهد، او دانه‌ می‌پراکند روی زمین و حالا رادیویی را که سال‌ها بندِ پیراهنش بود باز کرده. او حالا، حالا که پسرش بازگشته اندوهش را پذیرفته. آیا غمی که مش‌الفت همچون دانه‌ای روی زمین می‌پراکند ثمره‌ای دارد؟


مادری جز مهر همه رنج است. رنجی که رستگاری بزرگی در پیش دارد. رستگاری نه در زمین که زمین توان جا دادن چنین پاداشی را درون خودش ندارد. رنجی که رستگاری‌اش در آسمان‌هاست. آن لحظه که مادر، فرزندی را از وجود خودش به این دنیا می‌آورد دردی تجربه می‌کند عمیق و بی‌انتها، اما آن لحظه که مادر نیمی از وجودش را میان چند تکه استخوان جا می‌گذارد و به خاک می‌سپارد، آن‌جا رنج شروع می‌شود. جنگ تمام نشده. هر روز که مادری از غمِ فرزندش به گوشه‌ای پناه می‌برد و در سکوت اشک می‌ریزد، استخوان‌هایی در تنش شروع می‌کنند به شکستن و تمام شدن. او همراه فرزندش خیلی وقت است که به خاک سپرده شده. خاکی که رو به سوی آسمان دارد.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

آخرین مطالب