از واقعیت به تخیل

جهان درون دوتا بستر پیش می‌رود. یکی واقعیت‌های تلخی‌ست که هیچ‌وقت دست از تکرار برنمی‌دارند و آن دیگری هم در ذهنِ ما، اما از طریق دیده‌ها و البته وصل کردن‌شان به نادیدنی‌ها اتفاق می‌افتند.

این همهٔ درسی بود که از امروز یاد گرفتم. حالا اینکه آدم‌های اطراف‌مان کدام جهان را مطلوب می‌دانند، چندان اهمیتی ندارد. نکته اینجاست که چند درصد از آدم‌ها، این قصه‌های ذهنی یا واقعی را روایت می‌کنند؟ چند درصد از آن‌ها قصه‌های واقعی و غیرواقعی را مخلوط می‌کنند و بعد از آن به نتیجه می‌رسانند؟

قصه‌های واقعی نیاز دارند که بیان شوند‌. نیاز دارند که شکل و قیافه بگیرند روی کاغذ، و توسط واژه‌ها. خوب به آدم‌هایی نیاز است که این فاصله‌ها را کم کند. از ذهنیاتش برای واقعیت بگوید و گاهی خیالاتش را با حقایقِ تغییرناپذیر مخلوط کنند تا بشود کمی از آن جدا شد.

واژه‌ها کارشان همین است. یک‌سره در رفت‌وآمدند از واقعیت به ذهنیت. از تصور به تجسم و این کاهش فاصله‌ها، در نتیجه ما را به آن آدمی می‌رساند که دیگر هیچ‌چیز برایش محال نیست. هرگاه بخواهد در حقیقت سیر می‌کند و هروقت هم عشقش بکشد خودش را پرت می‌کند میان تصورات.

واژه‌ها هستند تا هزاران و میلیون‌ها دنیایِ کشف‌نشده‌ای را که درون ذهنِ میلیاردها انسان پیش می‌رود، ممکن سازند. حالا چه چیزی بهتر از یک روایت می‌تواند کمی از حقیقت و یک عالم از خیال را با هم قاطی کند و جهانی بسازد که حتی اگر غم‌انگیز هم باشد، باز دلچسب است.

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

بایگانی تاریخ خورشیدی