از ارزش نوشته‌هایم تا بیژن جلالی و پاییز

این روزها برای نوشته‌هایم آن‌قدر ارزش قائل نیستم که منتشرشان کنم. دست کم‌شان می‌گیرم و برای بازنویسی یا حتی یکی‌دو بار مختصر خواندن‌شان هم تنبلی می‌کنم. نمی‌دانم، شاید هم حوصلۀ تایپ کردن‌شان را ندارم.

اما این روزها که از آدم‌ها و قصه‌های تلخ و شیرین‌شان به دوریم و من یکی حداقل نمی‌توانم با دست‌های  بسته قصه‌ای بسازم که برای خودم هم جذاب باشد، مشغول خاطره‌نویسی شده‌ام.

از همه‌چیزِ آن وقت‌ها که زندانی نشده بودیم می‌نویسم. از خیابان‌ها و ایستگاه‌های شلوغ مترو گرفته تا داستان آن شیرموزبستنی که مزۀ آبِ خیلی خنک می‌داد.

گاهی هم که دستم از خاطره‌ها خالی می‌شود و شخم زدنِ گذشته چندان برایم شگفت‌انگیز نمی‌نماید(!) می‌روم سراغ آینده و رویاسازی می‌کنم. از خیالات محال و قصه‌هایی می‌نویسم که امکان وقوع‌شان اندازۀ سفر در زمان محال است. تازه به خودم تشر هم می‌زنم که بیکاری خیال‌های محال می‌سازی؟ اما بعد از چند لحظه دلایل منطقی و ساده‌ای وضع می‌کنم برای خودم که رویاپردازی را، عملی لازم جلوه می‌دهد و آخرش هم نتیجه می‌گیرم که داستان‌های واقعیِ امروز، داستان‌های خیالی و محالِ دیروز اند.

بگذریم. گاهی هم اگر آدمِ درست‌درمانی به پستم بخورد، می‌گیرم‌اش به حرف و از او می‌خواهم یکی از عجیب‌ترین خاطره‌های زندگی‌اش را برای من تعریف کند. آخر استادمان گفته قصه‌های واقعی‌تان را تا همین فردا برایم ایمیل کنید(!)

همان خاطره‌های نه‌چندان جالب را می‌گیرم دستم و آ‌ن‌قدر بالا و پایین می‌کنم تا بشود ازش داستان مهیجی ساخت. راستش موفق هم نمی‌شوم، مثلا داستان پسری را می‌نویسم که از پدرش متنفر است و عاشق مادرش. آخر یک روز می‌رود سراغ مادرش و می‌گوید باید بابا را عوض کنیم.

شما باشید این داستان‌ها را منتشر می‌کنید؟ نمی‌کنید دیگر!

این شد که به فکرِ آثار دیگران افتادم. گفتم خوب می‌شود دیگران بیایند و از قصه‌‌ها و داستان‌هایشان اینجا بگویند. یعنی یک پیشنهاد است و بیشتر باید درباره‌اش فکر کنم. حالا تا بعد. ببینیم چه می‌شود.

برای شروع هم یک شعرِ زیبا از بیژن جلالی را که حدیث نفسِ این روزهای ماست انتخاب کرده‌ام و قصد انتشارش را دارم. این دیگر ارزش انتشار که هیچ، ارزش هزاربار خواندن هم دارد.

 این روزها که در پیش

داریم

چه دیر گذرند

و گوئیا که ابدی هستند.

چه لنگان می‌روند این روزهای قیمتی!

و چه حریصانه

انتظار شام شدن

آن‌ها را داریم

اگر نه زمان را چون دشمنی

می‌دانیم

و اگر نه می‌پنداریم

که روزها بر ما تحمیل شده‌اند

پس چرا

در گذشتن آن‌ها این همه تعجیل

می‌کنیم؟

و چرا روزِ دیگری را امید داریم

که ما را در آن

آسایش

و امیدی باشد؟

راستی بی‌صبرانه منتظرِ طلوعِ متفاوت‌ترین پاییزِ تاریخ بشریت هستم. پاییزی که باران دارد اما آدم‌های باران‌خورده ندارد و هزاران احساسِ دیگر که در همان روزها که به سراغ‌مان آمدند ازشان می‌نویسم.

خوب جریان تصویرِ این پست را هم گفتم و دیگر بروم ادامۀ برادران کارامازوف را بخوانم. شب بخیر!

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت

سایدبار کشویی

یک جایی خواندم که آدم اگر هرروز متولد نشود، حتما یک روز در میان می‌میرد. راستش من تصمیم گرفتم گوش به زنگ تولدهای دوباره‌ام باشم اینجا. اینجا در شکریفا.

دسته‌ها

بایگانی تاریخ خورشیدی